پرسونا : نگاهی به سومین نمایشگاه گروهی کلوپ عکس ایران


©      گلاره چگینی 

چمران شمال را داشتیم می رفتیم به ساختمان ها نگاه کردی و برای این که چیزی گفته باشی از مفهوم خزش، خستگی و شکست اشیا حرف زدی، لا به لای درست هایت بود انگاری که هر چیزی در شرایط عادی اندازه ای از تنِش را می تواند تحمل کند و بیش از آن باعث شکست یا خستگیش می شود، کمتر از آن حد هم فقط آن چیز را به سمت خستگی می بردش و در طول سالیان آن تنش های کوچک روی هم جمع می شوند، آن خستگی های کوچک به هم وصل می شوند و آن چیز را خسته ی خسته می کند و خیلی آرام به سمت نابودی حرکت می کنند، بی این که بداند خستگی چیست یا درکی از نابودی داشته باشد. حالا تصور کن اتفاقات زندگی هم ما را خسته می کنند، ما را به شکست نزدیک می کنند، و ما می فهمیم نابودی چیست، حس می کنیم که به سمت نابودی حرکت می کنیم؛ به تدریج زوال را می توانیم لمس کنیم، داشتم فکر می کردم در کجاهای زندگیمان چه چیزهایی ما را به این نقطه رسانده، یادم افتاد ما در مقابل تنش های زندگیمان هیچ حرف نزدیم و فقط گذشته ایم، هر اتفاق قسمتی از ما را سست کرد، یک ترک به ترک هایمان اضافه کرد و همه ی اینها دست به دست هم داد تا پایان به ما نزدیک تر شود. داشتم فکر می کردم همه ی اینها باعث شده آنقدر به پایان رابطه ها فکر کنیم که دیگر شروع معنای خودش را از دست بدهد.. این پایان های بد ما را از زندگی انداخت . این پایان های تدریجی بد .. این تدریج ها ...

پس نوشت : عنوان از ناصر رعیت نواز است


برچسب: اعترافات, آلبوم
©      گلاره چگینی  | 

آدم وقتی می خواهد از اسرائیل حرف بزند درست نمی داند چه کلمه ای بهتر می تواند عمق حس ش را نشان دهد .. حسی که هم خشم دارد و هم به تهوع طعنه می زند، آدم باید کلمه ای داشته باشد که هم بتواند رذالت آدم ها را با آن نشانه بگیرد هم جانی بودنشان را .. اما درست در آن لحظه است که می بینی کلمات چقدر کم ند .. کلمات چقدر الکن ند .. آدم واقعن نمی داند در مورد اسرائیل چه چیز می تواند بگوید .. آدم نمی داند ...

پس نوشت: عنوان از الیاس علوی است.


©      گلاره چگینی  | 

فکر می کنم کاش همیشه همینقدر که الان امن هستم، زندگیم امن می بود.. از خودم می پرسم الان امنیت دارم ؟ بعد یادم می افتد خیلی از این مفاهیمی که باهاشان سر و کار داریم در لحظه تعریف می شود .. مثل خوب بودن مثل آرام بودن .. حتی سرسخت بودن ..  الان احساس امنیت می کنم چرا که این چند سال گذشته کسی بوده ام که چمدان بزرگی هم قد ِ خودش توی دست هاش بوده و آن را همیشه به دنبال خودش می کشانده .. فکر می کردم باید چمدانم را همه جا با خودم ببرم، گذشته ام را همیشه با خودم داشته باشم. بعد وسط یک خیابان، زیر رگبار قفل چمدان شکسته و تمام وسایلش روی سنگفرش ریخته و از آنجایی که نمی توانستم زیر آن بارش تمام خرده ریز هایش را جمع کنم همه چیز را گذاشتم و فقط زیر یک شیروانی پناه گرفتم .. بعد یادم می افتد که برای آدمی که دیگر چمدانی ندارد و دیگر جای خاصی برای رفتن ندارد و دیگر نگرانی آدم های اطرافش را ندارد امنیت خود به خود به وجود می آید .. فکر می کنم وقتی زندگی راه خودش را می رود راحت ترم، که روزهای بدی نیستند روزهایی که می روم سرکار، با چند تا آدم معاشرت می کنم، می روم خانه، چندخط کتاب می خوانم و خواب من را در آغوشش می گیرد تا روز بعد ..

پس نوشت: عکس های زیادی می شد برای این پست گذاشت . اما این عکس هدی رستمی چیز دیگری بود .


برچسب: اعترافات
©      گلاره چگینی  |