همین امروز عکس یکنفر را می بین .ی در موردش حرف می زنی . فردا تلفن می کنند می گویند به کما رفته ... عجیب نیست این دنیا . 

پس نوشت: آدمها وقتی به کما می روند چه بلایی سر خاطراتشان می آید . سر قلبشان ... 

©     گلاره چگینی  |  |

یک لحظه است، آدمی قلب شما را می شکند و تا همیشه اثرش باقی خواهد ماند حتی اگر فراموش شود، ترک ها خوب نمی شوند، ترک ها فقط عمیق و عمیق تر می شوند ... مواظب حرف هامان باشیم، مواظب قلب آدم ها .... 

پس نوشت: ندارد

©     گلاره چگینی  |  |

آن لحظه های تنهایی محل کار تا خانه را این آهنگ پر می کند ... خلا عجیبی دارد شنیدن این آهنگ، از آن حس هایی که مجبورت می کند دویست سیصد کیلومتر رانندگی کنی بروی تا خود جنگل های گیلان مثلن، رودخانه ی کم آبی پیدا کنی و گوشه ای بنشینی و فقط گوش کنی، از آن حس هایی که وادارت می کند به کارهای نه ناممکن اما کارهایی که هیچوقت از تو سرنزده، مثلن باز کردن شیشه ها و فریاد زدن، مثلن تجربه ی دویست تا سرعت، مثلن تجربه ی در آغوش گرفتن یک غریبه یا شاید ساعت دو و نیم نیمه شب نیمرو درست کردن ... می دانی؟ تجربه کردن و تجربه شدن حس غالب این روزهایم است در پی هر اتفاق دارم تجربه می شوم، دارم ذره به ذره تجربه می شوم ... برای خودم، برای فردای خودم، حس نه کاملن شیرین، اما حس نسبتن شیرینی است ....

پس نوشت : آن آهنگ مذکور ...  

http://musicpleer.net/#1e81c858192a8290202fc7636060b510

©     گلاره چگینی  |  |

خدای خوب سکوت های طولانی لطفن خودت فکری به حال این شب های تابستانم بکن ... 

©     گلاره چگینی  |  |

غم وجهه ی ساده ای دارد، می آید در عمق چشم های کسی می نشیند و تا آخر عمر با او می ماند ... دنیای سنگدلی داریم . یک روزی در جایی قرار می گیری که این را زیر پوستت حس می کنی، مثل همین امشب که مجبور شدم عذر کسی را بخواهم و حتی اجازه ندهم خستگی دوازده ساعت کار از بدنش برود . حتی اجازه ندهم توضیحی بدهد ... غمِ عجیبِ چشم هایش قلبم را شکست . خواستم دست هایم را دور شانه های مردانه اش بندازم و بگویم چاره ای ندارم ومن هم مجبورم، بگویم می دانم دنیای سنگدلی داریم، بگویم تقصیر من نیست و من می توانم درک کنم، بگویم کاش این من نبودم که اینها را می گوید، اما ایستادم سر جایم و از قوانین حرف زدم از فرصت هایی که در اختیارش گذاشته ام از اشتباهاتش .... و تمام راه از محل کار تا خانه را چشم های مغموم بیست و هفت هشت ساله اش، دهان خشک شده از خستگی اش، دست های بزرگ مردانه اش و آن جمله ی آخر که ٔ"من به این کار احتیاج دارم" را مرور کردم و حالم از همه چی به هم خورد ... دنیای سنگدلی داریم . 

پس نوشت: حالا که تمام چاله چوله های روحم را با کار پر کرده ام، دلم می خواهد کسی باشد که من را از خودم بیرون بکشد و بگوید: هی تو تنها نیستی . . . 

©     گلاره چگینی  |  |

 بعد از بیست و چاهار ساعت بیخوابی، ظهر دم کرده تابستان و بیهوده خوابیدن ... 

©     گلاره چگینی  |  |

به زودی به زندگی واقعیت بر می گردی، تمام چیزهایی که همیشه حرفشان را می زدیم واقعی می شوند، می دانم خیلی بیشتر از آن چیزی که فکر می کنم واقعی می شوند.راستش را بخواهی فکر می کنم شاید خیلی بیشتر از آن که من می دانم حسرت این روزها را بخوری، حسرت تمام چیزهایی که برای همیشه در دست های من باقی خواهند ماند، اما هم من هم تو می دانیم که چیزهایی که به خاطرشان داری می روی هم بد نیستند، زندگی بیشتر از این ها ارزش زندگی کردن پیدا خواهد کرد برایت، من هم غصه می خورم، هم ناراحتم هم چاره ای ندارم، بدترین نوع ناراحتی همین است این که چاره ای هم نداشته باشی، تمام آن چیزهایی که روزی برای به دست آوردنشان خودت را به در و دیوار کوبیده ای تبدیل شوند به بی چارگی، تبدیل شوند به یک چمدان بزرگ که برای همیشه باید به دوش بکشیش، حتی وقتی خسته ای و می خواهی روی زمین بگذاریش با هیچ منظقی نتوانی خودت را قانع کنی .. شاید من بلد نیستم من هیچ وقت مثل تو در مقابل خودم مسئول نبوده ام هیچ وقت نتوانسته ام خودم را قانع کنم. من پذیرفتم، همیشه می پذیرم اما درک نمی کنم، شبیه کسی که یک روز می فهمد سرطان گرفته و تا چند وقت دیگر می میرد می پذیرم اما درک نمی کنم که از میان این همه چرا من؟ با هیچ منطقی با هیچ دلیلی نمی توانم درک کنم، حتی اگر عاملش خودم باشم .. طعنه نمی زنم اما تو فرق می کنی، تو خوب حرف می زنی، تو می توانی از انسانیت حرف بزنی تو از بیچاره بودنت تراژدی می سازی ... تو خوب می توانی با منطقت خودت را راضی کنی که تنها راه همین است . همین رفتن همین همیشه رفتن ..

پس نوشت: این هم صدای خودم است، متن ش هم از دریتا کُمو.


برچسب ها: صدا, جزئیات, دریتا کُمو
©     گلاره چگینی  |  |

زندگی پر است از این لحظات! فکر می کنی به ته رسیده ای، سقوط ت به پایان رسیده اما از آن زمین سخت خبری نیست، می خوری به یک چیزی شبیه فنر باز برمی گردی به همان خلا . اسمش را که نمی شود گذاشت شروع دوباره، معتقد نیستم به دور ریختن تمام گندیدگی های گذشته و تجربه های نو و زیبا، معتقد نیستم به اتفاق های خوبِ یکهویی، اما خیال می کنم لحظه ای که خود به خود یا به دست خود یا حتی به خاطر انتقال سرور های بلاگفا، نقطه می گذاری انتهای یک خط، انتهای آن سیر مدوامی که خواسته و نا خواسته طی می کردی، لحظه ی بعدی آغاز می شود که می تواند جور دیگری باشد ... راستش را بخواهی طول می کشد دوباره با کلمات آشنا شوم، طول می کشد ... با همه اینها اما برگشتم ...

پس نوشت: این هم صدای خودم ... متن ش از من نیست اما قرابت عجیبی دارد با من.

پس نوشت: جایی جز اینجا نبوده ام .


برچسب ها: صدا, جزئیات
©     گلاره چگینی  |  |

 

از کجای قصه پرت شدیم اینجا؟ همینجا که ابرها، که شهرها، که آدم ها، که پرندگان رفته اند ..
ـ من نمرده ام هنوز، دست هایت را از جیب هایت بیرون بیاور، چمدانت را بردار، این فصل را سفر می کنیم .

 

پس نوشت: هنگامی که بار دیگر شب فرا رسید و خروش یکنواخت موج های سرکش در مسیر باد سرما آور به گوش آنها آمد،آن وقت بود که فهمیدند خشم دریا و قهر امواج ممکن ست چه به روز سرنشینان یک زورق کوچک آواره و توفان زده بیاورد .. زورق بی حفاظ،استیفن کینگ

©     گلاره چگینی  |  |

یک جوری شده ام، عادت های قدیمی ام را فراموش کرده ام، فکر هایم را حتی، یک جمله ای را مدام تکرار می کنم این روزها، که سرم شلوغ است که کار دارم یا وقت ندارم . برای همه ی آدم ها بازگویش می کنم در جواب هرچیزی این را می گویم، به خودم می آیم می بینم هشتم اردیبهشت است، یک ماه و چند روز از سال جدید هم گذشته، من حتی یادم نمانده اردیبهشت چه ماه خوبی است برای عاشق بودن، یادم نمانده بهشت اردو زده در این ماه، من حتی یادم نمانده .... یک جوری شده ام، حافظه ام جایی بین خاموش و روشن شدن یک چراغ گم شده انگار، چراغ روشن می شود من آن آدم قبل نیستم، دست هایم را به خاطر نمی آورم، یادم نمی آید عشق را توی کدام کشو زیر کدام لباس قایم کرده بودم برای روز مبادا، یادم نمی آید خودم را، به طرز عجیبی احساس غربت دارم نسبت به همه چیز ... به طرز هولناکی دیگر از هیچ حادثه ای حیرت ندارم . یک جوری شده ام، خودم می دانم . 

پس نوشت: از کجا زندگی اینطور به قبل و بعد تقسیم شد؟

©     گلاره چگینی  |  |

در ودیوار این خونه غریبی می کنن با من .... 

©     گلاره چگینی  |  |

یک . وسط یک سری اتفاق م . وسط چیز ها مزخرف است، وقتی می دانی جای پیشرفتی نیست و از طرفی درگیر و اسیر چیزی هستی . توی همین فکر ها سوپ را هم می زدم که دستم را گذاشته بودم لبه ی قابلمه و دستم سوخت . داشتم فکر می کردم کدام زمان های زندگی م . اوج چیزی را تجربه کردم ... یادم به وقتی افتاد که توی خانه ی کوچک بر خیابان ، همان که طبقه ی چندم بود و پنجره های جلوی ساختمانش صبح ها آفتاب می گرفت و لا به لای پرده های حریری سفیدش نسیم خنک آن روزهای سال می افتاد ... تا نصفه ی روز توی رختخواب می ماندیم ... تو دست می بردی به ادامه ی موهای من و از سفر پیش رویت حرف می زدی و من آن روزها فقط می خوابیدم و هیچ خوابی نمی دیدم و چقدر راضی بودم از بی رویایی ام ... چقدر راضی بودم که آن روزها داشتم انتهای چیزی را تجربه می کردم . چند وقت بعدش اتفاقات دیگری افتاد اما. تو هیچ وقت به آن سفر نرفتی . هیچ وقت به آن خانه برنگشتی . خواب های من تازه شروع شد و چندوقت بعدش هم من را ترک کردی ‌... غیب شدی . جوری که گاهی شک می کردم که اصلن از اول وجود داشتی . آن روزهای آخر من اوج چیزها را تجربه کرد م. الان چند سال است وسط اتفاق های عجیبی افتاده ام . اولیش هم همان غیب شدن تو بود . که هنوز بعد از این همه وقت لا به لای تمام نوشته ها فکر هام اشاره ای به آن می کنم . من می دانستم توی آن اتاق ها زندگی کرده ای . دستخطت را گوشه ی دفتر ها کتاب ها می دیدم اما خودت غیب شده بودی ... و یک عالمه اتفاق دیگر . این را فقط خودم می فهمم . آن هم فقط وقتی که پشت پنجره ی اتاق می ایستم و شبیه فیلم های صامت زندگی ام را با دور تند مرور می کنم ... رفتو آمد ها را به یاد می آورم ، شکست خوردن ها را، جیغ زدن ها را و دست هام را که یک سر زندگی را محکم چسبیده و ول نمی کند ...

شبیه جاده ایم که انتها ندارد یک جایی ، یک بر بیابانی تابلو زده اند که ادامه ی جاده در دست تعمیر است . چندین سال است که در دست تعمیر است و این جمله از همان ابتدای مسیر هر چند متر یکبار تکرار شده . که حواستان باشد این جاده فقط تا وسط ادامه دارد . 

دو . هوس هیچ چیزی را ندارم ... شهوت هیچ چیزی را . عجیب هم نیست . کسی یاد من نمی افتد این روزها . منظورم کسی خاصی است . کسی که بشود زیر گوشش زمزمه ای داشت یا بشود دستش را گرفت و حال دیگری شد ... هرکه که هست و هرچه که هست فقط تنهاییم را بزرگتر می کند . فقط دور بودنش را به رخم می کشد . فقط ... 

سه . فقط باید یک روز صبح از خانه بیرون زد . و شب دیگر برنگشت . . . 

©     گلاره چگینی  |  |

جایی هم در زندگی هست که می نشینی به رصد کردن خودت . عادت مسخره ای است اما آخر هر دوره ای از زندگی این اتفاق بیشتر و بیشتر تکرار خواهد شد ... سال که تمام می شود ... بیست و سه سالگی که تمام می شود ... دانشگاه که تمام می شود، رابطه که تمام می شود ... خواب که تمام می شود . نشسته ام به رصد کردن خودم ... چندین دوره از زندگی م همین چند روزه تمام شد ... همین چند وقت پایان سال و من فقط نشسته ام به فکر ... از این رصد کردن و فکر و فکر و فکرهام مانده آدمی که فقط کار می کند. راستش آدمی که توی کافه کار می کند هرروز که می گذرد بیشتر از قبل ته نشین می شود .گفتم کافه .. هرروز آدم های جدیدی می آیند، آدم هایی که در حرکتند، که لحظه به لحظه شان فرق می کند .. من اما ایستاده ام، چرا ؟ یک آهنگی دارد نامجو که هی می خواند: "ای دگر گولم مزن" ... فکرهام همین را به یادم می آورد فقط. که دگر نمی توانم خودم را گول بزنم، که قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد. مثل تمام سالهایی که نو شدند و مثل تمام آدم هایی که آمدند و رفتند . مثل تمام روزهای دیگر . هیچ اتفاق خاصی قرار نیست که بیفتد . و فقط یک سال دیگر . یک رابطه ی دیگر، یک دوره ی دیگر . یک کافه ی دیگر ...

پس نوشت: یک دوستی هم دارم که رسیدن به این مرحله را "رقیق شدن" می گوید .

پس نوشت: همین آهنگ و همین دو روز مانده به پایان سال و همین حرف های معمولی.

پس نوشت: عنوان هم که از سعدی است .

©     گلاره چگینی  |  |

ذهنم خالی خالی است، چای دم کرده ام، ماشین لباسشویی را روشن کرده ام، آتش شومینه را کمی زیاد کرده ام، چند نخ سیگار گذاشته ام کنار زیر سیگاری، شلوار راه راه گشادم را پوشیده ام، دست برده ام به موهایم و بالای سرم جمعشان کرده ام، عکس های قدیمی را چندین بار نگاه  کرده ام، دلم رفته سمت بابلسر، سمت جواهر ده، سمت اصفهان، سمت کاشان و چند شهر دیگر، چند تا مسافرخانه و ایستگاه های بین راه، چند تا کافه توی همین طهران و چندخیابان آنطرف تر از خانه .. باران هم باریده انگاری، تو زنگ زدی، از توی ترافیک از چند اتوبان آنور تر، مهشید پیغام داده از چند قاره آنور تر .. مامان زنگ زده از چند خانه آنور تر، ذهن من اما خالی است . یک دیالوگی داشت قسمت آخر سریال محبوبم . که می گفت جعبه ی رویاهای ما توی مغزمان است، امید ها و آرزوها و حس جنگندگی ما توی همین جعبه پنهان شده . همین امشب جعبه ی رویاهایم را گرفته ام توی دست هایم و تعارفش می کنم به تو . می دهمش به تو . خیالم نیست که چه می شود . فقط می دانم ذهنم خالی است . فقط می دانم من بدون رویاهایم هیچ چیز نیستم . فقط می دانم تو می توانی مراقبم باشی . مراقب رویاهای کوچکم . مراقب امید های من .

پس نوشت : ببینید و بشنوید

©     گلاره چگینی  |  |

 

یک روز در زندگی ت برمیگردی به دوره های قبلی، به مکان ها، به زمان های دوست داشتنی ت ... به کافه ای درخیابان کریمخان مثلن، به همان میز، به همان ساعت ...  اما میبینی که نه آن کافه کافه ی قبل است، نه آن میز همان میز ، چهره ی آشنایی نمانده و حتی طعم چای دیگر آن طعم سابق نیست . رد تلخ زمان بر این چیزهای کوچک می ماند، اصلن انگار رد زمان بر این چیزهای کوچک بیشتر و عمیق تر می ماند ... همان لحظه به کسی زنگ می زنی که من پشت همان میزم ، که دنبال یک آدم آشنا می گردم تا یادم نرود خودم را و خودمان را  ... اما . اما سردی سکوت آن آدم ... مجبور می شوی قبول کنی دیگر زمان گذشته . که دیگر هیچ چیز شبیه قبل نخواهد بود. 

پس نوشت : عکس هم مربوط به کافه طهرون، باغ نگارستان در بهارستان است ...

پس نوشت : این آهنگ و این تصاویر و این داستان ... همه باهم . ببینید

©     گلاره چگینی  |  |

 

خاصیت روزهای آخر زمستان است لابد .. همه همینطورند یا فقط منم ؟ از تنها بودن، حتی در حس و حال هایم هم می ترسم . از این که فقط من باشم که یک سر این زندگی را چسبیده ، می ترسم، راستش را اگر بخواهی من از چیزهای زیادی نمی ترسم اما همان اندک ترسم هایم آنقدر بزرگ شده اند این روزها که یک لحظه از جلوی چشمم کنار نمی روند . چرا، دروغ اگر نگویم لحظه هایی بوده اند که فراموششان کرده ام مثل همان صبح آرامی که باران به شیشه ها می زد و پرده های مخملی را کنار زده بودم و ایستاده بودم پشت پنجره یک نگاهم به آسمان و یک نگاه به تو که جوری خوابیده بودی که گمانم آرام ترین آدم ها هم نمی توانند ... ترسی نداشتم . هیچ ترسی، در خلایی ابدی غوطه ور بودم و فقط نفس های تو به دنیا پیوندم می داد . یک لحظه آسمان سفید شد .. رعد بود انگاری و لحظه بعدش یادم افتاد باید بروم، تند تند چای دم کردم . کمی خانه را مرتب کردم ، پتو را رویت انداختم، یادم نیست اما انگار پیشانیت را هم بوسیدم و در را آرام بستم .. در بسته شد و انگار ترس بزرگ من هم برگشت . ترس از چی ؟ یک چیزی شبیه جدا شدن از گرمای مطلوب یک آغوش .. تمام شدن یک بوسه یا یک شام خوشمزه .. از دست دادن یک خاطره یا سفر کردن یک دوست .. تمام شدن آن لحظه ی ناب ... ترسناکترین ترس من برگشت؛ خاصیت روزهای آخر زمستان است لابد .. همین که حس می کنم دارم سپری می شوم . همین که انگار به آخر یک چیز نزدیک می شوم .

پس نوشت : همین! همین که دوباره برگشته ام به اینجا . کسی اگر باشد . کسی اگر هنوز باشد .

پس نوشت : آدم عکس خودم هستم همین آدم ترسیده ... بعلاوه ی این آهنگ : بشنوید

©     گلاره چگینی  |  |

می دانی ؟ سال های سختی را گذرانده ام ... همیشه به اواسط بهمن که می رسم یک لحظه یک دقیقه زمان می ایستد برگشت می خورم به همان سال ... به همان روز، یک لحظه سردم می شود. خیلی سردم می شود _ جایی می خواندم وقتی روح کسی اطرافمان باشد یک لحظه سردمان می شود یک لحظه حس می کنیم زمان ایستاده یک لحظه از خودمان دور می شویم و خودمان را از بیرون می بینیم چیزی نمی شنویم و فقط آدمهای بی صدایی را میبینیم که سردرگم اند _ روح نازک تو سالهای زیادی است همین حوالی است ... من می فهمم که دست هایش را گذاشته روی صورت من و می خواهد که گرم بمانم ... حس می کنم می خواهد دوباره گرم شود. جسمی اما نمانده، مورچه ها حفره های مغزت را پر کرده اند ... لبخند می زنی اما لب نداری ... دست های واقعیت دیگر واقعی نیستند و من فقط حس می کنم از جایی دور تر ... جایی خیلی دور تر من را نگاه می کنی .از چش م های مهربانت اما چیزی نمانده .. فقط نگاه می کنی و دیگر حرف نمی توانی بزنی ... توی خواب هایم حتی ... چون قرص می خورم .. قرص می خورم که صدایت را نشنوم ... که روح ت راحس نکنم ... که خوابت را نبینم ، که یادم نیاید خال پشت گردنت را که دست هایت را روی صورتم  ... من آدم بدی هستم که دارم فراموش می کنم .... من یک آدم زنده ی بد هستم که دارد فراموش می کند و هیچ نمی داند خودش دارد فراموش می شود ... 

©     گلاره چگینی  |  |

شب های کافه را دوست دارم .. سرمای کرخت زمستان به شیشه می چسبد ... شب جور عجیبی آرام است وقتی پشت شیشه می نشینی و رفت و آمد ماشین ها را نگاه می کنی و مثلن منتظری . مثلن قرار بوده بیایی دنبالم برویم مهمانی . من غر زده ام که بعد از یک روز پر کار فقط تو را می خواهم و خانه خودمان را و تو اصرار کرده ای که مهمانی حالم را خوب خواهد کرد ... زنگ زده ای که توی ترافیک مانده ای .. که لباس هایم را از خشکشویی گرفته ای که چرا هیچ وقت بهت بیاد نداده ام کرواتت را دو گره بزنی که نمی دانی گل مریم برای مهمانی بهتر است یا رز ... با دقت همه چیز را توضیح داده ای، غر زده ای که چرا تا این وقت شب کار می کنم، غر زده ای که که چرا مهمانی رفتن را دوست ندارم و من فقط برایت نوشیدنی دلخواهت را درست کرده ام و پشت شیشه منتظرم ... شب های کافه را دوست دارم ... این انتظار عجیب زمستانی را . 

©     گلاره چگینی  |  |


اگر می گفت: کنارم بمان . اگر می گفت بمان، می ماندم! بی این که بخواهد تضمینی برای آینده بدهد. بی این که قولی بدهد! بی اینکه کار خاصی انجام دهد .. بی این که تغییری ایجاد کند .. یک کلمه؛ فقط اگر می گفت بمان .

برچسب ها: هیچ و پوچ
©     گلاره چگینی  |  |


 دیشب خیلی خسته بودم، کلیدها را روی جا کفشی انداختم در آستانه ی در ایستادم، به تاریکی خانه نگاه کردم، بر گشتم پشت سرم به تاریکی راهرو نگاه کردم، راهرو از این چراغ هایی که به حرکت حساس ند و روشن می شوند دارد، گذشته برای من همین شکلی است .. به اتفاق ها و حرکت ها و فکر های من حساس است با هر لبخند و خاطره ای روشن می شود، نورانی می شود و تکه تکه روشن می ماند و آینده برایم  همینطور است .. مثل خانه ای تاریک که اشیا آن سال های سال همانطور آرام و بی حرکت مانده اند، نه کسی می آید و نه کسی می رود .. چهار ماه است که دست هایم درد می کنند، بعد از ده جلسه فیزیوتراپی دوباره برگشته ام به خانه ی اول، به همان درد همیشگی، چیزهایی از این دست در زندگی ام زیادند، لبخند های قدیمی، درد های قدیمی که هیچ کدامشان خوب نشده اند و رها شده اند، به اطرافیانم نگاه می کنم، به زندگی منظم و خط کشی شده شان به روزهای هفته ها و ماه ها و سال هایشان که هرکدام اسمی دارند و بهانه ای برای عاشق بودن، به مرز های خودم نگاه می کنم و می بینم که هیچ مرزی وجود ندارد و فقط یک خط مستقیم است که دارد طی می شود .. دارد می گذرد، در تمام نیم روز های همین بهمن ماه که برای خودم چای می ریزم و در هیاهوی محل کارم، در سکوتی مطلق فرو می روم و خیال می کنم سکوت مثل تاریکی است، انتها ندارد .. انتهایی نمی تواند داشته باشد ...

پس نوشت: این که کامنت ها تایید نمی شود هیچ معنی این را نمی دهد که خوانده نمی شوند و مهم نیستند، این را بگذارید به حساب این که دلم دنیای خصوصی می خواهد .. دلم دنیای یواشکی می خواهد .. کامنت های یواشکی ...


برچسب ها: هیچ و پوچ, آلبوم
©     گلاره چگینی  |  |