برای تمام آدمها که هزار توی من را قرق کرده اند، گزاره های درد آور لبریز شدنم را چنان نغمه می شوم که انگار حنجره ی بی صدای یک لال مادر زاد به قواره ی بغضی مبسوط ب یک باره ب صدا افتاده باشد .. چیزی از رفتن م نرفته بود ک انگاره ی تیک تاک ساعتِ یک سر بهاریِ این روزها، عجیب تنهایی ام را طعنه می زد ب تن هایی ک در من نفس می کشیدند .. و این زمانِ همیشه معتقد ب دستور ِ زبان مادرزادیمان تمام فعل هایِ این جمله ها را ب گذشته ای وصل می کند ک طعنه می زند ب لبخند روی لب هام ک من بازیگر قهاری ام در این سال های ... دارم وحشیانه تهِ تمام جمله های مربوط ب خودم را سه تا نقطه می گذارم تا بی سببی لبخند ها و حرف ها و حتی چشم هایم را نشان دهم .. من ب مرز های خودم پناه برده بودم ک انگار قسمتی از تو را در خودم یافت م .. ک حالا حتی در خودم احساس امنیت نمی کنم ..
می دانم باور نمی کنی اما این روز ها آد م هایی با چهره هایی مبدل در من در حال روییدنند ..
کاشکی زبان مادریمان برای درک مشترک کافی بود.
بیا تصور کنیم در سالهایی پیش از زیستنمان عاشق هم بوده ایم .. در قاره ای دیگر ..
ب زبانی دیگر با چشم ها و دست ها و حتی حرف هایی دیگر ..
لحظه ای از من ب لحظه ای از تو گره خورد .. گلاویز شده بودیم اما نه در لحظه های تب دار نفس های گره خورده در هَم .. انگار یکی از همان لحظه هایی ک ب بی خیالی متهم شدم و .. نمی دانستی من فقط دارم وانمود می کنم ک بودنت همیشه راضی ام می کند .. گفتم اردیبهشت دارد ما را اسیر می کند، اسیر ِ هَم .. گفتی بیا اینقدر اسیر روز و ساعت و ثانیه نباشیم من و تو اسیر ِ هَم .. گفتم مگر می شود این اردی را اسیر نبود؟ .. گفتی ببین باز هم داری بی سر و ته بودن مان را ب رخ می کشی .. گفتم بی خیال این دنیا! اصلن بیا ترانه بخوانیم و دل خوش کنیم ب رقص آخر ماهی توی تنگ بلور شب عید .. گفتی از ماهی ها ک می نویسی انگار دریا را ریخته ای روی گونه ها م .. قطره قطره .. گفتم در یا را ک من گریسته ام تو فقط با موج ها ب دیدنم بیا، ماهی .. گفتی من ماه .. من ماهی ام هی لیز می خورم از دست هات جدا می شوم ها .. گفتم این جمله را نمی گفتی هم خوب می دانستم مدت هاست از دست هام جدا شده ای .. لبخند زدی و انگار ک می خواستی بگویی هیچ وقت از دست هات جدا نمی شوم دختر ِ ماه .. اما نمی دانم چرا نگفتی .. چرا نگفتی .. چرا نگفتی ..
پـ .ن: ناخوشم رفیق! بدجوری ناخوش .. انگار این روزها دارم کِش می آیم . . اندکی از من در گذشته است ب دنبال قسمت هایی از من ک گم شد در لا ب لای لحظه ها .. کمی از من دارد حال را می جود و هی چیزی را بالا می آورد ک انگار موی دراز سر آشپز یک رستوران کاملن قدیمی است و بیشترین قسمت م دارد آینده را توی کوچه های تنهایی اش سوت می زند ب دنبال پنجره ای ک قرار است باز شود و زنی ک قرار است ب من لبخند بزند ب جای زنده گی .. حالا تصور کن در این مابین هی برگشت می خورم ب خودم ک عجیب بی تفاوتم نسبت ب خودم .. حالم این است .. نا خوشم رفیق! اما آدم ترحم هم نیستم .. با این همه تو فقط بفهم ک من دارم وانمود می کنم و ب رویم نیاور.
پـ .ن: فتوبلاگم ... پنهانی ـها
حق با تو است .. شاید گاهی باید بر گردیم ب عقب، ب گذشته ای نه چندان دور، باید برگردم ببینم در کدام روز .. دور چ چیز را خط کشیده ام ک حالا این چنین دچار ش شده ام .. ب گمانم خوب می دانی این دچار ک می گویم چیست ..

من تمام مدت زل زده بودم ب تصویر خودمون تو ذهن تموم اونایی ک داشتن ما رو نگاه می کردن .. اما همیشه ی صفحه ی کاملن سیاه می دیدم ک انگاری دو تا نقطه ی سفید ی گوشه اش داشتن با هم کلنجار می رفتن .. آخرشم ب هیچ نتیجه ای نمی رسن و آروم آروم از صفحه بیرون می رن .. نمی دونم چرا همیشه ب اینجا ک می رسم این اصطلاح آروم آروم میاد تو ذهنم .. شاید واسه اینه ک بدون هیچ اتفاق خاصی همه چی یهو تموم شد من لبخند زدمُ توام مثل همیشه هات خندیدی و بعد از اون دیگه هیچ اتفاقی نیفتاد .. اون صفحه کاملن سیاه شد و ما دو تا از اول هم هیچ کجای اون نبودیم .. من و تو از اول هم جزئی از اون سیاهی بودیم..
.. عکس: گلارهـ
من
تنـ ها
تن ب تنــ هایی سپرده ام
ک تنـ ها
من را
از تو دور کرده .
.. ماما! .. هیچ می دانی از همان وقتی ک تصویر چهار سالگی ام را ..ک از ترس پشت در دستشویی خودش را خیس کرد در آغوش گرفتی .. ترس معنی خودش را از دست داد ... دلهره نبود و همه ی جهان جمع شده بود در تو .. ماما ! .. همه ی جهان جمع شده است در تو .
جایی ک عشق ورزیدن گناه می شود، عاشق نماندن گناه بزرگتری است اقلیما!
با این همه جایی خوانده بودم، آنجا ک نمی توان عشق ورزید باید گذاشت و گذشت .
.. حسین کوشا منش.. اقلیما .
.. از این همه حرف
من
این شعر
را برای تو
گریسته ام.
.. ب واسطه ی این بهار مانده در نیمه ی .. این وقت های سال و طعم بوسه ای ک ماند بر لبهام .. دلهره ی زمین و احتمال باران و اردی ک در بهشت اردو زده .. آرزو های خوب و عطر آغوش ِ تابستان ک جا مانده در من .. ب واسطه رنگ ب رنگِ بالِ پروانه های تازه ب بار نشسته ی آن سرزمین غریبِ دوست داشتنی .. و حتی ب احترام بال زدن های آن پرنده هایِ دوست، دوست داشتنی آن خیابانِ عزیر .. ب رفت و آمد های این موقع های روز و دلتنگ شدن های گاه و بی گاهمان .. تصویر مبهم من و تو در کنار هم در آینه و حس غریب دست هات در دست های من .. حتی ب احترام صدای مانده در گوش هام ک نیامدی و نمی توانی بیایی و .. حتی ب واسطه ی نرسیدنمان ب هم، ب این ک گاه نمی شود ک بشود .. آهای لعنتی ب واسطه ی اینها .. نه .. بی واسطه دوستت دارم ..
ثانیه هام ب قرار بی قراری دست های تو دل خوش کرده بودند و از قرار بی قراری چشم های تو پی روزهای نیامده ای بود ک جای من در آن .. هیچ وقت تعریف نمی شود ..
توی دست هات انگار بهار را ب انتظار من نشانده باشی .. من اشک می ریزم و دست ها ی تو، هی جوانه می زنند ..
.. از مخاطب های احتمالی این نوشته ها می ترسم .. از کسی ک می خواند و بعد چشم هاش را چند بار باز و بسته می کند و سعی می کند چیزی بنویسد ک بعد من هم بروم سمتش و چیزی بنویسم و دنیا ب همین راحتی بگذرد، می ترسم .. از تمام این نفس کشیدن های بیهوده مان می ترسم ک هرروز ب امید شب و هر شب ب امید صبح .. از این ک کسی قضاوتم کند و بعد پیش خودش هی دامن بزند ب ان آدم خیالی پر از چیزهای بیهوده می ترسم .. از ثانیه های پر از خاطره .. از این که هر روز ب خودم بر می گردم و وقتی خودم را در آغوش می گیرم انگار غریبه ای دست برده باشد ب من .. از خودم می ترسم .. از گذر روز و روزگار می ترسم و عجیب دلم می خواهد چنگ بزنم ب خودم .. ب موها و صورت و لحظه لحظه ی تنم ک خون .. خون آلود و خسته گوشه ای بیفتم و هیچ، هیچ چیز دیگری برای ادامه وجود نداشته باشد . هیچ .
الان سالها بعد است و هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده از نبودنت .

photo by : gelareh chegini
آدم ها کلن دو دسته اند ..
ما دو تا .. یکیمون تو این دسته است و اون یکیمون تو اون دسته .. حالا تصور کن چقدر آدم هم بین ما س .
.. هی نسرین ، هیچ می دونستی دیدنت می ارزه ب این که مثلن یک ساعت اون میدون لعنتی رو خلاف عقربه های ساعت طی کن م ؟ ..
.. .. پست قبل!
باید دریا را
ب شریان های این شعر پیوند بزنی.
ماهی ها
تنها
شوری اشک
بر لبانشان مانده.
.. فتوبلاگم: پنهانی ـها
ب آنوش و خانواده ی پاسکوال دو آرته .. : )
من هیچ وقت دختر هیچ کدام از نقاشی هاش نبوده ام .. ک چشم هایم را با اشتیاق زیستن هی رنگ بزند و جایی ب آن دورتر ها خیره ام کند ک مثلن قرار است دنیا را تکان دهیم با این چشم ها .. یا باد را چنان لا ب لای موهام بیندازد ک بهار جایی در آن دور دست ها دست ب دست زمستانی سرد بدهد .. ک بعد تر ها ب خودم ببالم ک من روزی دخترِ توی یکی از نقاشی های آنوشم ک فقط من می دانم وقتی نقاشی می کشد چ شکلی می شود .. هیچ وقت توی هیچ کدام از نوشته هاش نبوده ام ک گل ب گل دامن های چین واچینم را رج بزند یا حتی قسمتی از آشوب درون م را کلمه کند هی بنویسد و هی لبخند بزنم ک مثلن وقتی دارد زیر لب زمزمه ام می کند صداش را میشنوم .. من هیچ وقت آنقدر نزدیکش نبوده ام ک مثلن تا نزدیکی های صورتش بروم و زل بزنم ب تصویر مبهم یک آدم دور و نزدیک، ب یک منظره ی ثابت از یک دوستی پر لبخند .. من حتی او را ندیدم ک با هم هایدا بخوریم، خمیر بازی بخریم و جوراب های رنگی رنگیمان را ب هم نشان دهیم یا از روی کفش های آدم ها اسم هاشان را حدس بزنیم وقتی روی یک نیمکت نشسته ایم و داریم خیال کنیم خوشبختی همین لحظه هاست ک دوستی دارد توی دلهامان موج می زند .. من دختر توی نقاشی های تو نبوده ام هیچ وقت، من دارم توی خیابان های شهری قدم می زنم ک حتی غریبه ها هم دارند هی تکرار می شوند در غریبگیشان در بود و نبود آرزوهاشان .. دارم توی قفسه های خاک گرفته ی یک شرکت خصوصی هی وول می خورم ک سرم گرم این چیزهای واقعی باشد ک باید زندگی کرد و هیچ نگفت .. هی مشغول رفت و آمد و اینهام توی راهرو های پر رفت و آمد این راه های رو ب نرسیدن .. سلام ت را رسانده ام ب اردیبهشت، چند تایی هم سیگار کشیدم حالا هم روی یک بلندی چهار زانو نشسته ام کتونی های گل گلی ام را در آورده ام و ... دارم خیال می کنم ک دختر توی نقاشی توام ک موهاش را باد برد .. ک دلش را باد برد . . ک نگاهش را ..