حرف از این بود که اگر آدمی ذوزنقه است نمی توان توقع داشت که دایره شود. نمی شود توقع داشت کسی آنقدر تغییر کند که جورِ شما شود، نمی توان توقع داشت قسمت های تیز و گوشه هایش از بین بروند و بشود آن دایره ی صاف و ساده ای که شما می خواستید. در خوشبینانه ترین حالت دوست داشتن و عشق می تواند گوشه هایش را نرم کند، می تواند آن ذوزنقه را بیضی کند مثلن، آن مکعب را استوانه کند .. خوشبینی و آن امیدواری کذایی شما را تا مدتی راضی نگه خواهد داشت، اما زمان .. این زمان لعنتی است که تعیین می کند؛  ساییدگی ها را، اصطکاک اشیا را، آن کشیده شدن ناخن روی دیواره ها را و بلاخره یک روزی آن مکعب و دایره و همه ی اشکال هندسه از بین خواهند رفت و فقط دلتنگی باقی می ماند. شاید با گذشت زمان ذوزنقه ی آدم ها دایره شود اما رد زمان تا ابد برشما باقی خواهد ماند .. رد زمان بر گوشه های آدم مقابلتان باقی خواهد ماند .. و شما در خودتان ته نشین خواهید شد .. و دلتان برای جاهای خالی تنگ خواهد شد، دلتان برای همان ذوزنقه ی لعنتی، برای آن شکل بی شکلی که می دیده اید تنگ خواهد شد، مصیبت آن جاست که انقدر خودتان را مجبور به تغییر کرده اید که میان آن همه جنگ و دعوا فراموش شده اید . 


برچسب: اعترافات, آلبوم
©      گلاره چگینی  | 

 

همین چند روزه که مدام سعی می کنم چیزی بنویسم، همین چند روزه که مداد دست می گیرم تا لا به لای خط های کتاب چیزی بنویسم و یکبار حس می کنم نوک مداد تیز نیست، یکبار با خودم می گویم پاک کن نیاورده ام، یکبار بهانه ی خراب شدن کتاب را می گیرم؛ بار بعدی خودم را مشغول تیک و تاک ساعت ذهنم می کنم و خلاصه هربار به یک بهانه ای خودم را پس می زنم از نوشتن. با خودم فکر می کنم شاید باید رها کنم و فقط منتظر بمانم تا کلمات خودشان بیایند، یادم می افتد آدم صبر کردن نیستم، هربار منتظر نشستم چیزها را از دست داده ام، هربار منتظر ماندم از آخر دست هایم خالی مانده، یادم می آید تا به حال نشده حس های خوب من را پیدا کنند، به هر سوراخی سرک بکشند تا من را پیدا کنند و قد یک لبخند روی لب هایم بنشینند، این همیشه من بودم که دنبالشان راه افتاده ام ... این همیشه من بوده ام ... باید چیزی بنویسم .. همین لحظه باید چیزی بنویسم ...

پس نوشت: شاید خیلی متفاوت از آهنگ های همیشه ام باشد ولی خب، بشنوید

 


برچسب: نوشتن از نوشتن, آلبوم, موزیک
©      گلاره چگینی  | 

حالا بگذریم از شلوغی دنیا و آدم هایش، بگذریم از گذشت تمام ثانیه هایی که پر دغدغه و استرس ند .. بگذریم از چیز هایی که از وجود من کم شده؛ روزهایی در زندگی هستند که آدم فقط می خواهد دور و گم باشد . روزهایی هستند که خودت نیستی. که نیستی اما می ترسی در نبودن ت کم شده باشی از دنیا، که گم شده باشی در دنیا، که فراموش شده باشی. می ترسی وقتی راننده تاکسی جواب سلامت را نمی دهد، وقتی کسی جواب تلفنت را نمی دهد، که خودپرداز بانک کارتت را می خورد، که کلیدت به قفل در حیاط نمی خورد، که کسی خانه نیست و واقعا احساس می کنی دور شده ای .. گم شده ای ... از همان روزها بود.


©      گلاره چگینی 

با آن روزی هفت هشت ساعت فکر به رویاهایم، تنها وقت می کنم پنج ساعت در شبانه روز بخوابم، صبح ساعت هفت و نیم از خواب بیدار می شوم که بتوانم راس هشت و نیم از خانه بیرون بزنم و تا سرچاهارراه را با قدم های بلند بروم تا به آن اتوبوس برسم .. تمام طول راه سرم را به آن میله ی یخ تکیه بدهم و خمیازه های پشت سر هم .. انگشت بزنم به دستگاه ساعت زن و یک روز دیگر .. روز دقیقن آن جایی شروع می شود که ذهنم را خالی می کنم و کارهای روزانه ام را با رویاهایم مقایسه می کنم .. آن جایی که سعی می کنم شبیه آدم های اطرافم باشم .. شبیه آن ها بخندم، شبیه آن ها لباس بپوشم، شبیه آن ها غذا بخورم یا شبیه آن ها در مورد ترافیک ساعت پنج و نیم میرداماد حرف بزنم .. بعد هول هولکی وسایلم را جمع کنم، بزنم به خیابان، از این جا به آن جا و چند تا هندوانه را با هم توی دست هایم نگه دارم .. تا دوباره برسم خانه، کلید را بچرخانم و درست همینجا روز تمام می شود . شبانه روز تمام می شود، هرچقدر که فکر می کنم دیگر وقتی برای خودم ندارم . یادم می افتد چیزهای زیادی هست که نمی شود نوشت، نمی شود در موردشان حرف زد .. همان چیزهایی که هستند؛ اما بودنشان را انکار می کنیم، بودنشان را نادیده می گیریم تا مبادا، مبادا کسی توی صورتمان نگاه کند و بگوید خسته نشدی از این همه اَدا ؟ چه شد که گفتم این ها را ؟ آآآ آ  آ  آ ...  به اختصار رویا اسمم را از زبان تو شنیده باشم انگار، دست هایت /NB/L;ا گرفته باشم انگار لا به لای هزار هزار رنگ و رابطه نشسته باشم در چشم های تو . مماسِ تنت، نفس های .. نفس نفس های تو را حبس کرده باشم برای هزار هزار سال بعدی که کاش بودی و می دیدی که این روزها چقدر ترسیده ام .. ترسیدم، از خاطره ی یک روز بارانی که دست هایت را بگیرم و بلوار را قدم بزنم و بگویم عاشقت شده ام، عاشقت شده ام، عاشقت شده ام، سه بار بگویم و بعد ته خیابان خداحافظی کرده باشیم و حتی جوابی ندهد و فقط قلبم تند تر بزند .. ترسیدم و دست هایش را نگرفتم، بلوار را رفتیم اما دست هایش را نگرفتم و حتی چیزی نگفتم و دیگر راه برگشتی نبود . دست هایش نبود، ساعت را چندین و چند بار نگاه کردم، انگار که زمان گذشته و دیر شده .. انگار که خسته ام و چشم هایم خواب دارد و دیگر  راه برگشتی نبود. ترسیدم از یادآوری، از خاطره؛ از اندوهی که ماندنی می شود و لحظه به لحظه غلیظ تر می شود . بترسید! بترسید از خاطره ای که می ماند، بترسید ...

پس نوشت : بشنوید

پس نوشت : اسم عکس هم همین است .. مرثیه ای برای یک رویا ...


برچسب: آلبوم, موزیک, اعترافات, Zbigniew Preisner
©      گلاره چگینی  | 


Gray's Anatomy یک قسمتی داشت که یک بیمار سرطانی که امیدی به زنده ماندنش نبود تصمیم گرفت با مرگ فیزیکی زندگیش را تمام کند تا منتظر مرگ نماند، یکی از دکتر ها در آن لحظه ای که داشتند برای بار آخر راه هایی غیر از مرگ را برایش توضیح می دادند؛ از او پرسید اگر فردا یا چند دقیقه بعد از مرگت درمان قطعی سرطان پیدا شد و معلوم شد که می توانستی به زندگیت ادامه دهی آن وقت فکر نمی کنی این تصمیم اشتباه خواهد بود؟ .. فکر نمی کنی این قمار است و ارزش ریسک کردن دارد؟ زن که صورتش حس خاصی نداشت گفت : شاید، برای فهمیدن بعضی چیزها و حس ها فقط باید بمیری تا بفهمی و این اتفاق وقتی می افته که مرگ دیگه ترسناک نیست و فقط امیدواری آدم رو می ترسونه چون حقیقت نداره، حتی اگه فردا علاجی برای سرطان پیدا بشه، برای من خیلی دیره که تازه بخوام امیدوار باشم، ممکنه حس بهتری بهم بده ولی باعث میشه که احساس تنهایی کنم، من نمی خوام تنها بمیرم. من از این که بمیرم نمی ترسم . چرا شما ها اینقدر ازش می ترسین؟
حس من هم همین است، از امیدوار نبودن نمی ترسم و حس خاصی ندارم، برای یک سری چیزها وقتی دیر می شود، دیگر حتی امیدواری بی معنی می شود. دیگر حتی جرات امیدوار بودن هم نیست .

پس نوشت: عنوان عکس را گذاشته ام، انتظار


برچسب: اعترافات, آلبوم, فیلم, Gray, s Anatomy
©      گلاره چگینی  |