شب های کافه را دوست دارم .. سرمای کرخت زمستان به شیشه می چسبد ... شب جور عجیبی آرام است وقتی پشت شیشه می نشینی و رفت و آمد ماشین ها را نگاه می کنی و مثلن منتظری . مثلن قرار بوده بیایی دنبالم برویم مهمانی . من غر زده ام که بعد از یک روز پر کار فقط تو را می خواهم و خانه خودمان را و تو اصرار کرده ای که مهمانی حالم را خوب خواهد کرد ... زنگ زده ای که توی ترافیک مانده ای .. که لباس هایم را از خشکشویی گرفته ای که چرا هیچ وقت بهت بیاد نداده ام کرواتت را دو گره بزنی که نمی دانی گل مریم برای مهمانی بهتر است یا رز ... با دقت همه چیز را توضیح داده ای، غر زده ای که چرا تا این وقت شب کار می کنم، غر زده ای که که چرا مهمانی رفتن را دوست ندارم و من فقط برایت نوشیدنی دلخواهت را درست کرده ام و پشت شیشه منتظرم ... شب های کافه را دوست دارم ... این انتظار عجیب زمستانی را . 


برچسب: جزئیات
©      گلاره چگینی  | 

صورتک خوشحال من این روزها می خندد، جای صورتک غمگین من را گرفته ... یواش تر باید بگویم؛ که غم ها خوابند، که غم ها رفته اند آن لایه های پایین تر من ته نشین شده اند و جایشان را به رویاها داده اند... همین که تا دیروقت سرکار می مانم و با خودم فکر می کنم با حقوق این ماه فلان چیز را بلخره می گیرم، همین که برایت پیراهن می خرم می گذارم توی جعبه و منتظر می مانم تا ببینمت. برای گلدان های کوچکم اسم می گذارم و خوشحالم که گل داده اند ... همین که خیال می کنم زنگ می زنی و به بهانه ای چند روز بعد از تولدم را تبریک می گویی ... همین که یادم رفته چندم دی ماه است ینی خوبم ... ینی صورتک خوشحالم را زده ام و یادم نیست چندم دی ماه همیشه برایم بدترین روزها بوده ... 


برچسب: جزئیات
©      گلاره چگینی  | 

مچاله شدن همین شکلی است؟ قطعن باختن و بلند شدن از پشت میز همین حس را خواهد داشت ... همین که کسی بعد از مدت های طولانی در یک شب زمستان زیر پل سید خندان زل می زند به شما که دارید گریه می کنید یا دارید با چشم هایتان دنبال یک آدم آشنا می گردید که حداقل به شما ترحم بورزد، می گوید: خودت رانجات بده ، نمی گوید چطور، نمی گوید از چی؟... فقط می گوید خودت را نجات بده و می گوید دلبسته شما نیست و می رود ... یا می روید ... مچاله شدن اما همین است ... همین که سال های زیادی دستش را گرفته بودید و زیر گوشش خوانده بودید که نجاتش خواهید داد که وقت مچاله شدن کنارش خواهید ماند ... که ماندید و نجات پیدا کرد . که قوی شد .. دست هاش دوباره تاب به دوش کشیدن زندگیش را پیدا کرد و ... 

همین روزها که از کافه بیرون می زنم، کوله ام را روی دوشم می اندازم و جیب هایم هنوز برای دست هایم کوچک است، همین روزها که دارم سپری می شوم ... کسی یادش نمانده اما چند روز دیگر بیست و سه ساله خواهم شد ... 


©      گلاره چگینی  | 

دویدم تمام آن خیابان دراز را و بعدش کوچه پس کوچه ها را و حتی آن کوچه ی بن بست را ... یادم به وقتی افتاد که ح مرده بود. بیمارستانی که جنازه ش روی یکی از تخت هایش بود دور بود ... خیلی دور تر از آن که بشود با نوزده سالگی ت تمام راه را بدوی .. خیلی دور تر از آن که بشود فکرش را کرد ... خانه ی دور تو اما نزدیک تر شده بود .. انگار همه چیز می خواست یادم بیاورد که نمی توانم آن زنگ را فشار بدهم .. که نباید می آمدم . هوا آنقدری تاریک شده بود که ساعتی را در آن خرابه ی جلوی خانه ت بنشینم و فکر کنم چطور گذشت .. چطور تمام شد .. که ببینم چراغ خانه روشن است و من هنوز پشت آن پرده ها نیستم .. که دیگر کنار بخاری چای نخواهم خورد ... که دیگر دلم برای هیچ خانه ای گرم نخواهد شد ...


©      گلاره چگینی  | 

حرف از این بود که اگر آدمی ذوزنقه است نمی توان توقع داشت که دایره شود. نمی شود توقع داشت کسی آنقدر تغییر کند که جورِ شما شود، نمی توان توقع داشت قسمت های تیز و گوشه هایش از بین بروند و بشود آن دایره ی صاف و ساده ای که شما می خواستید. در خوشبینانه ترین حالت دوست داشتن و عشق می تواند گوشه هایش را نرم کند، می تواند آن ذوزنقه را بیضی کند مثلن، آن مکعب را استوانه کند .. خوشبینی و آن امیدواری کذایی شما را تا مدتی راضی نگه خواهد داشت، اما زمان .. این زمان لعنتی است که تعیین می کند؛  ساییدگی ها را، اصطکاک اشیا را، آن کشیده شدن ناخن روی دیواره ها را و بلاخره یک روزی آن مکعب و دایره و همه ی اشکال هندسه از بین خواهند رفت و فقط دلتنگی باقی می ماند. شاید با گذشت زمان ذوزنقه ی آدم ها دایره شود اما رد زمان تا ابد برشما باقی خواهد ماند .. رد زمان بر گوشه های آدم مقابلتان باقی خواهد ماند .. و شما در خودتان ته نشین خواهید شد .. و دلتان برای جاهای خالی تنگ خواهد شد، دلتان برای همان ذوزنقه ی لعنتی، برای آن شکل بی شکلی که می دیده اید تنگ خواهد شد، مصیبت آن جاست که انقدر خودتان را مجبور به تغییر کرده اید که میان آن همه جنگ و دعوا فراموش شده اید . 


برچسب: اعترافات, آلبوم
©      گلاره چگینی  |