از کجای قصه پرت شدیم اینجا؟ همینجا که ابرها، که شهرها، که آدم ها، که پرندگان رفته اند ..
ـ من نمرده ام هنوز، دست هایت را از جیب هایت بیرون بیاور، چمدانت را بردار، این فصل را سفر می کنیم .

 

پس نوشت: هنگامی که بار دیگر شب فرا رسید و خروش یکنواخت موج های سرکش در مسیر باد سرما آور به گوش آنها آمد،آن وقت بود که فهمیدند خشم دریا و قهر امواج ممکن ست چه به روز سرنشینان یک زورق کوچک آواره و توفان زده بیاورد .. زورق بی حفاظ،استیفن کینگ


©      گلاره چگینی  | 

یک جوری شده ام، عادت های قدیمی ام را فراموش کرده ام، فکر هایم را حتی، یک جمله ای را مدام تکرار می کنم این روزها، که سرم شلوغ است که کار دارم یا وقت ندارم . برای همه ی آدم ها بازگویش می کنم در جواب هرچیزی این را می گویم، به خودم می آیم می بینم هشتم اردیبهشت است، یک ماه و چند روز از سال جدید هم گذشته، من حتی یادم نمانده اردیبهشت چه ماه خوبی است برای عاشق بودن، یادم نمانده بهشت اردو زده در این ماه، من حتی یادم نمانده .... یک جوری شده ام، حافظه ام جایی بین خاموش و روشن شدن یک چراغ گم شده انگار، چراغ روشن می شود من آن آدم قبل نیستم، دست هایم را به خاطر نمی آورم، یادم نمی آید عشق را توی کدام کشو زیر کدام لباس قایم کرده بودم برای روز مبادا، یادم نمی آید خودم را، به طرز عجیبی احساس غربت دارم نسبت به همه چیز ... به طرز هولناکی دیگر از هیچ حادثه ای حیرت ندارم . یک جوری شده ام، خودم می دانم . 

پس نوشت: از کجا زندگی اینطور به قبل و بعد تقسیم شد؟


©      گلاره چگینی  | 

در ودیوار این خونه غریبی می کنن با من .... 


©      گلاره چگینی  | 

یک . وسط یک سری اتفاق م . وسط چیز ها مزخرف است، وقتی می دانی جای پیشرفتی نیست و از طرفی درگیر و اسیر چیزی هستی . توی همین فکر ها سوپ را هم می زدم که دستم را گذاشته بودم لبه ی قابلمه و دستم سوخت . داشتم فکر می کردم کدام زمان های زندگی م . اوج چیزی را تجربه کردم ... یادم به وقتی افتاد که توی خانه ی کوچک بر خیابان ، همان که طبقه ی چندم بود و پنجره های جلوی ساختمانش صبح ها آفتاب می گرفت و لا به لای پرده های حریری سفیدش نسیم خنک آن روزهای سال می افتاد ... تا نصفه ی روز توی رختخواب می ماندیم ... تو دست می بردی به ادامه ی موهای من و از سفر پیش رویت حرف می زدی و من آن روزها فقط می خوابیدم و هیچ خوابی نمی دیدم و چقدر راضی بودم از بی رویایی ام ... چقدر راضی بودم که آن روزها داشتم انتهای چیزی را تجربه می کردم . چند وقت بعدش اتفاقات دیگری افتاد اما. تو هیچ وقت به آن سفر نرفتی . هیچ وقت به آن خانه برنگشتی . خواب های من تازه شروع شد و چندوقت بعدش هم من را ترک کردی ‌... غیب شدی . جوری که گاهی شک می کردم که اصلن از اول وجود داشتی . آن روزهای آخر من اوج چیزها را تجربه کرد م. الان چند سال است وسط اتفاق های عجیبی افتاده ام . اولیش هم همان غیب شدن تو بود . که هنوز بعد از این همه وقت لا به لای تمام نوشته ها فکر هام اشاره ای به آن می کنم . من می دانستم توی آن اتاق ها زندگی کرده ای . دستخطت را گوشه ی دفتر ها کتاب ها می دیدم اما خودت غیب شده بودی ... و یک عالمه اتفاق دیگر . این را فقط خودم می فهمم . آن هم فقط وقتی که پشت پنجره ی اتاق می ایستم و شبیه فیلم های صامت زندگی ام را با دور تند مرور می کنم ... رفتو آمد ها را به یاد می آورم ، شکست خوردن ها را، جیغ زدن ها را و دست هام را که یک سر زندگی را محکم چسبیده و ول نمی کند ...

شبیه جاده ایم که انتها ندارد یک جایی ، یک بر بیابانی تابلو زده اند که ادامه ی جاده در دست تعمیر است . چندین سال است که در دست تعمیر است و این جمله از همان ابتدای مسیر هر چند متر یکبار تکرار شده . که حواستان باشد این جاده فقط تا وسط ادامه دارد . 

دو . هوس هیچ چیزی را ندارم ... شهوت هیچ چیزی را . عجیب هم نیست . کسی یاد من نمی افتد این روزها . منظورم کسی خاصی است . کسی که بشود زیر گوشش زمزمه ای داشت یا بشود دستش را گرفت و حال دیگری شد ... هرکه که هست و هرچه که هست فقط تنهاییم را بزرگتر می کند . فقط دور بودنش را به رخم می کشد . فقط ... 

سه . فقط باید یک روز صبح از خانه بیرون زد . و شب دیگر برنگشت . . . 


برچسب: جزئیات
©      گلاره چگینی  | 

جایی هم در زندگی هست که می نشینی به رصد کردن خودت . عادت مسخره ای است اما آخر هر دوره ای از زندگی این اتفاق بیشتر و بیشتر تکرار خواهد شد ... سال که تمام می شود ... بیست و سه سالگی که تمام می شود ... دانشگاه که تمام می شود، رابطه که تمام می شود ... خواب که تمام می شود . نشسته ام به رصد کردن خودم ... چندین دوره از زندگی م همین چند روزه تمام شد ... همین چند وقت پایان سال و من فقط نشسته ام به فکر ... از این رصد کردن و فکر و فکر و فکرهام مانده آدمی که فقط کار می کند. راستش آدمی که توی کافه کار می کند هرروز که می گذرد بیشتر از قبل ته نشین می شود .گفتم کافه .. هرروز آدم های جدیدی می آیند، آدم هایی که در حرکتند، که لحظه به لحظه شان فرق می کند .. من اما ایستاده ام، چرا ؟ یک آهنگی دارد نامجو که هی می خواند: "ای دگر گولم مزن" ... فکرهام همین را به یادم می آورد فقط. که دگر نمی توانم خودم را گول بزنم، که قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد. مثل تمام سالهایی که نو شدند و مثل تمام آدم هایی که آمدند و رفتند . مثل تمام روزهای دیگر . هیچ اتفاق خاصی قرار نیست که بیفتد . و فقط یک سال دیگر . یک رابطه ی دیگر، یک دوره ی دیگر . یک کافه ی دیگر ...

پس نوشت: یک دوستی هم دارم که رسیدن به این مرحله را "رقیق شدن" می گوید .

پس نوشت: همین آهنگ و همین دو روز مانده به پایان سال و همین حرف های معمولی.

پس نوشت: عنوان هم که از سعدی است .


برچسب: آلبوم, اعترافات, موزیک, Abel Korzeniowski
©      گلاره چگینی  |