ساعت سه و چهل دقیقه ی بامداد دوشمبه است، از پنجره ی بزرگ اتاق نور کمی روی دیوارها افتاده و کمی از قاب عکس ها را روشن کرده، شیشه ها از باران تازه خیس شده اند کنار شعله های آبی بخاری نشسته ام... پدربزرگ کمی آن ور تر به سختی خوابیده و سینه اش آنقدر خس خس می کند که گاهی باید تکانش داد مبادا نفسش بالا نیاید، پاهایش را تازه عمل کرده، قبلش نمی توانست راه برود، الان یک عالم میله و پیچ و چیزهای دیگر بهش وصل کرده اند و با واکر می تواند چند قدم بردارد مثلن از هال برود توی اتاق خواب دراز بکشد و روزی دو یا سه بار همین مسیر را برود ... خانه مان بوی مریضی می دهد عجیب، بوی عجیبی است، بوی پیری است انگار، بوی خاصی است، نمی دانم خوب است یا بد، بلاتکلیف است بین خوبی و بدی، بین خیلی چیزها، بین نا امید بودن و چاره ای نداشتن، بین گذشته و گذشته تر، بین تمام تصویرهایی که در ذهن هست و به یاد نمی آید . بین سوالها و جواب ها،. بین خیلی چیزها بلاتکلیف است، توی چهره اش خستگی ش را می شود راحت دید، این را که حتی دوست ندارد درد بهبودی را تحمل کند .چون حوصله اش نمی کشد خوب شود یا تحمل کند.. نمی دانم، شاید هم من اینطور فکر می کنم چون خودم حوصله ی تحمل کردنم تمام شده و بلاتکلیفم بین گذشته و گذشته تر ...بین سوالها و جواب ها ... بین اینکه دلتنگم یا دل آزرده، بلاتکلیفم بین اینکه این چه بویی است، این چه حسی است ... بگذریم! ساعت سه و چهل و پنج دقیقه شده است، بعد از یک روز پرکار و اتفاقات ساده ی زندگیم و ساعت ها پیاده روی و عکاسی و کارهای بیهوده نشسته ام توی تاریکی، زیر اندک نور پنجره، زل زده ام به شعله های آبی بخاری و فکر می کنم  و گوش تیز کرده ام ... چارقدم آنورترم بابابزرگ خس خس می کند و من دقیقه ای یکبار بهش سر می زنم مبادا نفسش تنگ شود ، مبادا پایش خواب برود و عجیب می ترسم .

پس نوشت: عنوان از جناب شاملوست . 


برچسب ها: گونه ی چپ زن
©     گلاره چگینی  |  |

همه چیز مثل همیشه است؛ اشیا شبیه همیشه‌شان ساکت و بی‌حرکتند، بخاری، قفسه‌ها، کلمات لای صفحات کتاب‌ها، تصویرهای تمام داستان‌ها. لباس‌های آویزان شده ب چوب لباسی فلزی. لیوان چای و ته مانده‌ی چای … ورقه‌ی جواب آزمایش. مرد توی قاب عکس. پرده‌ی آبی رنگ. همه چیز ساکت و بی‌حرکت در سکونی همیشگی در اتاق آرام گرفته. جزئی از منظره‌ی اتاق شده‌ام، نشسته‌ام لبه‌ی تخت، پاهایم را زمین می‌گذارم؛ پاهایم در آب فرو رفته‌اند. بوی عجیب دریا. بوی شوری ماسه‌های لا ب لای موهایم، شرجی آن وقت‌های سال روی دست‌هایم می‌وزد. سرم را میان دست‌هام گرفته‌ام  و ب اشیا فکر می‌کنم، ب نسیم خنکی ک از درزهای پنجره می‌وزد و موج‌های کوچک زیر پاهایم می‌لغزند فرش را جا ب جا می‌کنند. دیوارها را جا ب جا می‌کنند. لباس‌ها و مرد را با خودشان می‌برند. من هم نشسته‌ام لبه‌ی تخت؛ موجودات ریزی تا ساق پاهایم بالا آمده‌اند، و هر بار ک موج دیگری می‌آید جا ب جا می‌شوند. دست‌هایم را لبه‌ی تخت گذاشته‌ام و خیسی زیر پاهایم تا مغز استخوانم نفوذ کرده، سرمای سختی تا استخوان‌هایم می‌رود. خزه‌ها و سبزه‌ها دور پاهایم می‌پیچند تا دست‌هایم بالا می‌آید آب، نفس‌ها و موهایم را  در بر می‌گیرد. غرق می‌شوم و حلقه‌های کوچکی روی موج‌های لغزان دریا درست می‌شود و من در اعماق این خواب می‌میرم.

چشم‌هایم را باز می‌کنم. اشیا شبیه همیشه‌شان ساکت و بی‌حرکتند. بخاری، قفسه‌ها، کلمات لای صفحات کتاب‌ها، تصویرهای تمام داستان‌ها. لباس‌های آویزان شده ب چوب لباسی فلزی. لیوان و ته مانده‌ی چای. ورقه‌ی جواب آزمایش. مرد توی قاب عکس. پرده‌ی آبی رنگ. همه چیز در سکونی همیشگی در اتاق آرام گرفته‌اند. لبه‌ی تخت می‌نشینم. پاهایم را زمین می‌گذارم؛ در آب فرو می‌روند. موجودات کوچک و ریز تا ساق پاهایم بالا می‌آیند. موج‌های کوچک و گیج من را در بر می‌گیرند. شبیه زندگی.

 

پس نوشت: از خیلی وقت قبل ها ..


برچسب ها: جزئیات
©     گلاره چگینی  |  |

از عادت هایم خوشم می آید، از اینکه هروقت غمگینم راهم را طولانی کنم و تا آن کافه ی قدیمی میروم، چای سفارش می دهم ، چند نخ سیگار می کشم، چندین ساعت می نشینم و آن آدم ها سهم زمان های غمگین بودن منند ... از عادت هایم خوشم می آید از اینکه لحظه های طولانی می نشینم و یک آهنگ قدیمی را گوش می دهم و گوش می دم و هیچ وقت حفظش نمی شوم ، از عادت های قدمی م خوش می آید ... از اینکه چیزهایی که سعی کردم فراموششان کنم را همیشه به یاد می آورم ... وقتی چیزی را فراموش می کنیم کجای حافظه مان، کجای وجودمان پنهانش می کنیم ؟ که اینقدر دم دست، که انقدر آشکار است؟ 

©     گلاره چگینی  |  |

 

می دانی؟ انگار داشتم با کش دار زده می شدم، یا اصلن انقدر دردناک نه، انگار با کش وصل شده بودم به جایی به چیزی به کسی، و هرچه بیشتر سعی می کردم دور شوم ازش، پرواز کنم، بدوم یا هرکار دیگری، با سرعت بیشتری به سمت آن دیوار بر می گشتم ... با سرعت بیشتری به دیوار می خوردم ... مغزم متلاشی نمی شد و فقط هربار کمی بیشتر خون می آمد ... بله؛ درست است، در بدترین وضعیت زندگیم هستم، بدترین حالی که می توانستم روزی تجربه کنم، بدترین اتفاقی که می توانست بیفتد حتی بدتر از آن سال شوم و چقدر کلمه ی ساده ای است این " بدترین " چقدر کم است، چقدر نمی تواند رسالتش را انجام دهد، چقدر دارد زور می زند ... باید کلمه ای وجود می داشت که همینقدر سخت باشد و در عین حال انقدر کامل باشد که لازم نباشد پشت بندش کلمه ای بیاید شبیه " اتفاق " ... بدترین اتفاق . باید خودش آنقدر کامل باشد تا فقط به زبان بیاورم بدترین و خودت بفهمی منظورم چیست .. چون اتفاق نیفتاده برایم، حتی فاجعه ای در کار نبوده، فقط آخرین بار که هنوز آن کش بهم وصل بود آنقدر تند دویدم ... آنقدر دور رفتم که با سرعت نور برگشت خوردم و با دیوار برخورد کردم و مغزم متلاشی شد .. و مغزم متلاشی شد، و مغزم متلاشی شد، و مغزم متلاشی شد، و مغزم  متلاشی شد، و مغزم متلاشی شد، و مغزم ... 

 

©     گلاره چگینی  |  |

 

.

اما وقتی کسی از ما نبود
خانه را باد برده بود ...


برچسب ها: بروسان, شعر, جزئیات
©     گلاره چگینی  |  |

 

یک نقطه هست، در من ، جایی برای برگشتن، برای رجعت کردن، برای سلوک برای لذت و خلاصه برای همه چیز . همان نقطه ای که فقط من و کسی نیست ... شبیه داستانی که می توانم زندگی اش کنم، شبیه رویایی که همه چیزش خوب است . همان نقطه ای که عاشق می شوم، که به دست می آورم، که ادامه می دم، که به ته نمی رسم ...

آن نقطه را پیدا کنید. حتی وقتی گمش کردید دوباره پیدایش کنید. آن داستان را بسازید، حتی اگر دروغ بود. حتی اگر هیچ وقت واقعی نشد. آن لحظه های آخر شب بهش فکر کنید و با فکرش لبخند بزنید و بخوابید.

پس نوشت: همه ی ما از تمنای وحش لبریزیم. اما برای مقابله با این تمنا پادزهر هایی فرهنگی وجود دارد. به ما آموختند که از این میل و آرزو احساس شرم کنیم. ما موهایمان را بلند کردیم و با آن احساساتمان را پوشاندیم. اما هنوز هم طی روزها و شبهای زندگیمان سایه ی زن وحشی از پشت سر اغوامان میکند. هرکجا که باشیم سایه ای که در پس ما گام برمیدارد قطعا چهار پا دارد ... کلاریسا استس

    to destory a city


برچسب ها: جزئیات, کلاریسا استس, آلبوم
©     گلاره چگینی  |  |

در را که باز کردم حجم عظیمی از نبودنت روی شانه هایم افتاد، هیچ چیز مثل قبل نبود، دروغ نمی گویم اما انگار قسمتی از خانه نبود .. انگار کن سقف نداشته باشد، انگار کن نصف دیوار ها نباشند ، پنجره ها بهم کوبیده شوند و .. هر لحظه ممکن است زیر پاها خالی شود و بیفتی از ارتفاع ... کدام ارتفاع ؟ همان فاصله ای که با دنیای اطرافت گرفته ای .. و می دانی ؟ هیچ چیز بی رحمانه تر از فاصله نیست . هیچ چیز بی رحمانه تر از این نیست که چندین خیابان چندین شهر اصلن تو حساب کن چندین قدم .. اما بدانی فاصله ای هست . بدانی اگر گم شوی در خودت کسی دست هایت را نخواهد گرفت .. شاید بگیرد اما نجات پیدا نکنی .. بدانی و کاری از دستت بر نیاید . در را که باز کردم یک خانه بود و تنهایی و همان اتفاقات همیشگی و منی که هرکار بگویی کردم، لباس ها را شستم، کتاب خواندم، گوشه ی ملافه ها را دوختم، کابینت ها  را مرتب کردم و گل ها را آب دادم و حتی به تمام همسایه ها سلام دادم و باز هم تنها بودم و اینبار فرقش این بود که انگار قبل از این هیچ وقت اینجا نبوده ای . می فهمی ؟

 

پس نوشت:  "فلاکت انسان تنها از یک چیز ناشی می شود: این که نمی تواند با آرامش در یک اتاق بماند". پس از چهار قرن، این سطرِ درخشان از کتابِ تأملاتِ پاسکال، هنوز هم ذره ای از حقیقت خود را از دست نداده است: در همین لحظه ای که این جمله را می خوانید، میلیون ها نفر در سر تا سر جهان، اضطرابِ سکون و تنهائیِ خود را با ضرب گرفتن روی میز، با عوض کردن بی هدف کانال های تلویزیون، با بطالتِ کلیک هایِ بی هدف، با بوق زدن پشت فرمان اتومبیل، با رفت و آمدهای بی معنا در هزار تویِ منوهای موبایل فراموش می کنند. قرن دوزخیِ ۲۱، تنها راه های پاک کردن صورت مساله را بیشتر، رنگارنگ تر و هموار تر کرده است، قرنی که اتوپیایِ روشنگری را به یک شهربازیِ بزرگ تبدیل کرده است. در مقابل، تصویرِ معاصر ِ انسانِ پاسکال، احتمالا تصویرِ انسانی است که به جای باز کردنِ همه ی درها، کلیک کردنِ همه ی لینک ها و فشار دادن همه دکمه ها، مردد و با چهره ای آرام و چشم هایی خیره مثلِ فرشته ی مالیخولیای آلبرشت دورِر، پشت همه ی این درها و لینک ها و دکمه ها، در مکثی طولانی ایستاده است. بالقوه گیِ خیره شدن و فکر کردن، و در مقابل، فعلیتِ بی وقفه ی انجام دادن و انجام دادن.
از مقدمه لذت خیانت .. نصراله مرادیانی


برچسب ها: جزئیات
©     گلاره چگینی  |  |

لباس های راحتی ام را پوشیدم، پتوی راه راه را روی شانه هام انداختم و توی تاریکی راه را به سمت پنجره پیدا کردم و نشستم. مامان رفت خوابید، بابا هم به خاطر کاری رفته بود جایی و داداش بزرگه هم انگار شیفت بود. سر شب مامان بود و یک کیک کوچک تولد و منی که بیست و پنج ساله شدم، همینقدر ساده، لابه لای خنده های مامان و آهنگ تولد مبارک خواندن و بشکن زدن ها رو قصیدن هاش، بعدش هم چای خوردیم و رفت خوابید. من ماندم و همین بیست و پنج سالگی و برفی که در عرض چند دقیقه همه جا را سفید کرد .. خوبم  و خیالی ندارم توی سرم، فکر می کنم به ترس هایم به همین که این روزها اینقدر در جانم انباشته است به شب هایی که ادامه دارند، تمام نمی شوند مثل امشب که حتی یک دقیقه هم نگذشته انگار قرار نیست صبح بیاید و همه چیز محو است و توی این تاریکی نمی توانی دقیق ببینی شادی ها و تلخی های زندگی ت را ، حتی همین ساعت قبل را.. خبر نداری کجای کاری معلق مانده ای و هر اتفاق و هر لحظه به گوشخه کشیده می شوی. فقط می دانی یک جایی از وجودت را گم  کرده ای ، از دست داده ای اما غمگین نیستی و همین خوب است . همین کافی است. 

 


برچسب ها: جزئیات
©     گلاره چگینی  |  |

تو آینده‌ی منی

ستاره‌ی زودگذر و ستاره‌ی ازلی‌ام
شاید دوستم داری
اما فراموش کرده‌ای چطور کسی را دوست داشته باشی ...

 

یوگنی یفتوشنکو


برچسب ها: شعر, یوگنی یفتوشنکو
©     گلاره چگینی  |  |

 

همه ی این چند روز گذشته شبیه خواب بود، خواب که نمی توان گفت انگار بیدار بوده باشم و جایی باشم که نمی دانم کجاست؟ برای همه ی ما این دوره ها زیاد اتفاق می افتد منتهی بعضی روزها هست که خلوت تر از آنی که توجه نکنی، که بیخیال باشی، حواست به ذره ذره لحظه ها هست برای دلخوشی هم که شده ... حواست حتی به آن قطره های کوچک باران که می خورند به شیشه ها لا به لای این آلودگی ها هم هست، به آن ثانیه های قبل از طلوع آفتاب که  آسمان قرمز می شود و انگار فقط تو می فهمیشان .. همه ی این چند وقت برنامه ی زندگیم به هم ریخته، شب ها را تا نزدیکی های صبح بیدارم و حتی یادم نمی آید چه می کنم و صبح ها را تا حوالی ظهر می خوابم، بیش از قبل سکوت می کنم و فقط نگاه می کنم، دیوانه وار تلویزیون نگاه می کنم تا دیر وقت ها، هیچ کار فرهنگی انجام نمی دهم و حتی چندین بار توی کوچه و خیابان آشغال هایم را زمین انداخته و عذاب وجدان نداشته ام، راستش به کمبود آب اهمیتی نمی دهم، به مسایل جهان علاقمند نیستم، به سال نوی میلادی حتی ...  به قطره های کوچک آب روی شیر حمام که منظره حمام را زشت می کنند، به فرش کوچک جلوی در خانه، به چراغ روشن توی راهرو، یا جای پارک ماشین .. فقط اینها را همه شان را تک به تک رعایت می کنم چون برای تو مهم هستند، چون تو دلت می خواهد من شاد باشم دلت می خواهد من اهمیت بدهم به دنیا و زندگی و با دنیا مهربان باشم... من اما فقط غمگینم، شاید بیخود و بی جهت باشد و بعدش این جمله بیاید که "تو همیشه همینی" اما ... حالم خوش نیست همین دیشب قرصی را کشف کردم که باعث شادی می شود انگار، اضظراب را دور می کند و از این جور چیزها و چقدر خوشحال بودم تا اینکه فهمیدم قیمتش پنجاه هزارتومان است و با دیدن عدد حساب بانکی م غصه ام شد، فقط چهل و یک هزار تومان پول داشتم و بیکار شدنم از همه بدتر بود درست در همین روزها ...راستش را بخواهی خیلی فکر می کنم این روزها، فکر می کنم که چقدر همیشه همه ی چیزهایی که می خواستم قیمتشان بالاتر از توان من بوده ؟ فکر میکنم چقدر همیشه در بدترین روزهای زندگیت خودت را تنها احساس می کنی، خوب می دانم که تنها نیستم و اتفاقن این روزها بیشتر از همیشه آدم ها را حس می کنم اما من از یک چیز درونی تر حرف می زنم، آن گوشه ای که دنیا گیرم انداخته، فکر می کنم چه زمستان سردی است و اگر دست هات را نداشتم چه بلایی سرم می آمد  ... راستش دوست ندارم از این چیزها بنویسم اما فقط می دانم همین چند متر مربع تنها جایی است که دارم برای این چیزها ... دلم می خواهد همینطور پشت پنجره کنار کاکتوس ها بنشینم، پتوی راه راه را روی شانه هایم بیندازم و توی ماگ آبی رنگم چای بخورم و منتظر بمانم تا تو از دفتر برگردی ... همینقدر ساده و صمیمی .

پس نوشت: همین روزها پرسونا را سرپا می کنیم ...

پس نوشت: در هیئت هوا
دائم مراقبتم می کند
او هست
هرجا هوا که هست.
نه می گریزم می خواهم
نه می توانم بگریزم.
ناچار در هوای او
هرچیز مثل هوا زیبا می گردد.
من شکل حرف خودم می شوم
گل شکل عطر خودش
و اوست دوست
وقتی هوا مجسمه ای از اوست.    ... یدالله رویایی

 


برچسب ها: آلبوم, شعر, یدالله رویایی, جزئیات
©     گلاره چگینی  |  |

ساعت سه و چهل و یک دقیقه است و من خوابم نمی برد، احساس عجیبی دارم، انگار که جایی دورتر از تنم دارد اتفاقی برایم می افتد و من فقط حسش می کنم .... مهمان ها ساعتی پیش رفتند لا به لای صدای خنده و شوخی هاشان چقدر احساس کردم دورم، حتی وقتی نگاهم می کردند و سوال می پرسیدند، دور بودم، خیلی دور ... شبیه جزیره ی کوچکی وسط اقیانوس ، دور ، تنها ، بی هیچ چشم اندازی، گاهی حتی کسی نمی دانم کجا هستم ، فقط صدای آب، آن موج های آرام و ریزی که به ساحل کوچکم برخورد می کنند و انگار حتی موج نیستند ، آن قایق ها و کشتی هایی که فرسنگ ها دور تر از منند ...و زندگی هایی که دور از من است،  جزیره ای که همه خیالش و امیدش گذر قایق کوچکی به اتفاق است، شبیه من که حتی نمی دانم کجا هستم این روزها، فقط می دانم جایی فرسنگ ها دورتر از تنم دارم اتفاق می افتم ... شبیه همان جزیره عادت کرده ام به موج های آرام و ریزی که تکانم نمی دهند، که زندگی م را عوض نمی کنند، عادت کردم به رفت و آمد خورشیدو چند تا پرنده ی کوچک که پی ماهی ها تا نزدیکی های ساحل می آیند، همینقدر ساکن ... همینقدر ساکت ... 

پس نوشت: گویا در طبع آدمیزاد این خاصیّت تناقض آمیز باشد که در عین آنکه روشن بینی غایت مقصود اوست، دلش می خواهد که فریب بخورد بشرط آنکه نداند که فریب می خورد، زیرا همانگونه که روشنائی اطمینان بخش است، فریب، آرامش خاطر می دهد. دانندگی دردسری است که مردم عادی تحمّل مزمن شدن آن را ندارند. کسی که می خواهد بخوابد، ترجیح می دهد که چراغ ها خاموش باشد.

داستان داستانها . محمد علی اسلامی ندوشن


برچسب ها: محمدغلی اسلامی ندوشن, جزئیات
©     گلاره چگینی  |  |

نمی دانم، اما انگار انتهای قصه ی ماست، انتهای قصه ها همین شکلی ست، نه؟ همینطور که توی آپارتمان پنجاه متری ت زیر پتو می روی، عود روشن کرده ای و صدایی نیست اطرافت، هیچی ، دستت را زیر سرت می گذاری و فکری نداری، هیچ فکری و فقط خسته ای  و یادت نمی آید ماجرا چه بود؟ .. و من هم همینطور که توی آپارتمانم کنار شعله های آبی بخاری زیر پتو می روم  ... تصویری ندارم، فقط به انتهای قصه ها  فکر می کنم... موزیک تازه دانلود شده را پلی کرده ام صدای آرام یک خواننده ی اروپایی است که انگار حسی ندارد ... یا شاید من حس و حال آدم های دیگر زبان ها را نمی فهمم ... نمی دانم اما خیال می کردم دلتنگی همیشه واژه ای غمگین کننده است اما خواننده اروپایی زیاد غمگین به نظر نمی آید، قدرت تشخیصم را ازدست داده ام راستش ... نمی دانم این لحظه کدام لحظه است ... این انتها کدام انتهاست  این ثانیه حرفش چیست فقط و فقط نشانه ها را توی ذهنم ثبت می کنم..  بیرون برف می بارد انگار و می دانی از چه چیز می ترسم در این لحظه؟ از شب هایی که تا صبحش برف می بارد .. از صبحی که بیدار شوم و همه چیز سفید باشد ... خیلی سفید ... 

 

پس نوشت: دستگیرم شد که هیچ‌کس، نه حتی تو، نمی‌تواند بفهمد من چطور با آن فقدان کنار می‌آیم. خیال می‌کردم تو می فهمی، خیال می‌کردم می‌توانیم چند کلمه با هم قسمت کنیم. درست است، شاید من کلمه‌های زیادی از تو می‌خواهم. دلم می‌خواهد این را حدس بزنی و همه‌ی نشانه‌ها را از بین می‌برم. این خواسته دیگر روی پیشانی‌ام نیست. دیگر از او حرف نمی‌زنم. گاهی فقط کنایه‌ای دور. هیچ‌وقت شکایت نمی‌کنم. حتی گاهی قیافه‌ام شاد است، حق با توست. دوباره از دست زندگی عصبانی‌ شده‌ام، عصبانیتی که آدم را لای منگنه می‌گذارد. بازی درمی‌آورم. اما این چهره‌ی تازه به درد نمی‌خورد. به درد تو نمی‌خورد انگار، همان‌طور که می‌گویی، آدم فکر می‌کند من روی قصه‌ی خودم خط کشیده‌ام. هیچ‌چیز به درد نمی‌خورد، می‌دانم. نه ماندن در مالیخولیا، نه باز کردن راهی تازه.

باید جایی را ابداع کنم که وجود ندارد، جایی برای مرگ. باید صاف و مستقیم به مرگ نگاه کنم بی‌آن‌که دیده شود. نه خیلی حاضر نه خیلی غایب نه خیلی زنده نه خیلی مرده.
باید چرخی زورکی بزنم، سازشی که به کار همه می‌آید. من باید به درد همه بخورم.

 


برچسب ها: جزئیات
©     گلاره چگینی  |  |

 

دلم میخواهد جایم را با پرنده ای که آن طرف پنجره پرواز می کند،  عوض کنم ...


برچسب ها: جزئیات
©     گلاره چگینی  |  |

یادم نمی آید پارک کوچک سیدخندان را چند دور چرخیدم تا یک ساعت و نیم گذشت و فقط یک ساعت و نیم گذشته بود ؟ باورت می شود ؟ باورت می شود زمان همینقدر راحت مفهوم خودش را از دست بدهد؟   خوب یادم است، نم برفی هم باریده بود، دبستان ها انگار تعطیل شده بودند، فاصله ی بین سیگارها کوتاه و کوتاه تر شد و من تصمیم گرفته بودم که از زندگی ت بروم ... یک روز برفی معمولی ... راستش زیاد تصمیم گرفتم که بروم اینجایش زیاد مهم نبوده هیچ وقت  سختی تصمیم گرفتن ها تازه آنجایی شروع می شود که تصمیم می گیری .. تصمیم می گیری نباشی مثلن ... تصمیم می گیری ترک کنی . عامدانه از خاطره ی کسی محو شوی . عامدانه دوستش نداشته باشی ، عامدانه اسمت را از زبانش بگیری ...  عامدانه خودت را از دست هاش محروم کنی ..مسیرت را عوض کنی اصلن، یک نقطه بگذاری پایان همه چیز.تصمیم گرفتنش هم سخت است، چه برسد به انجام دادنش، چیزی هست در این کلمه که نمی شود نوشت ... رفتن، شبیه مردن غمگین نیست اما هیچ امیدی هم به ادامه در آن نهفته نیست، فکر کردن به آن دیگری بعد از تو،  خودستایانه نیست، شاید هم هیچ بلایی سرش نیاید اما رفتن شبیه مردد بودن هم نیست که بخواهی باز هم منتظر بمانی ... رفتن فقط یک کلمه نیست غم سنگینی دارد که حتی مطلق نیست، و وقتی می دانی نمی شود برای ابد روی آن حساب کرد حالت بدتر هم می شود.. یادم نمی آید اما همان روزها که فکر رفتن بودم و انما نتوانستم تصمیمش را بگیرم ... مرا رساند به این روزها که .... 

©     گلاره چگینی  |  |

شب هایی هم هست که روح خود را چارفرسخ آن ور تر پیدا می کنید ... می بینید که روح ندارید، که فقط جسمتان مانده، هیچ نترسید. یعنی که هنوز زنده اید و روح بازیگوشی دارید که پی خیالاتتان می رود .. آن وقت اما که در شب اول مهر سکوت کرده ام و خیال می کنم به اول مهر که می رسیم دندان هایم دوباره می افتند، کتاب های جلد کرده ام را توی کیف گذاشته ام با قدم های کوچک و سریع حیاط را پشت سر می گذارم توی راهرو ها راه می روم .. از تنهایی مدرسه دلگیرم ... با قدم های کوچک و سریع ام سالها را پشت سر می گذارم، فیلمی رنگی از جلوی چشم هایم عبور می کند .. عاشق می شوم، کار می کنم، دست هایم را به دیگران هدیه می دهم و از پس سالها می رسم به آن لحظه ای که هستم و فقط سکوت و بعد از آن چیزی نیست ... هی فکر، هی فکر ... اما قدرت قشنگ بینی زندگیم از کار می افتد، برای بعد از آن چیزی ندارم. قدم های کوچک و سریعم انگار در باتلاق فرو رفته باشند . می نشینم. نگاه می کنم، هراز گاهی صدایی از اشیا به گوش می رسد، انگار که خسته شده باشند، انگار که می خواهند ازاین لحظه عبور کنند .. شب هایی هست که روحم را چارفرسخ آن ور تر گم می کنم و خیلی طول می کشد تا پیدایش کنم ... خیلی .

©     گلاره چگینی  |  |

یک لحظه است، آدمی قلب شما را می شکند و تا همیشه اثرش باقی خواهد ماند حتی اگر فراموش شود، ترک ها خوب نمی شوند، ترک ها فقط عمیق و عمیق تر می شوند ... مواظب حرف هامان باشیم، مواظب قلب آدم ها .... 

پس نوشت: ندارد

©     گلاره چگینی  |  |

آن لحظه های تنهایی محل کار تا خانه را این آهنگ پر می کند ... خلا عجیبی دارد شنیدن این آهنگ، از آن حس هایی که مجبورت می کند دویست سیصد کیلومتر رانندگی کنی بروی تا خود جنگل های گیلان مثلن، رودخانه ی کم آبی پیدا کنی و گوشه ای بنشینی و فقط گوش کنی، از آن حس هایی که وادارت می کند به کارهای نه ناممکن اما کارهایی که هیچوقت از تو سرنزده، مثلن باز کردن شیشه ها و فریاد زدن، مثلن تجربه ی دویست تا سرعت، مثلن تجربه ی در آغوش گرفتن یک غریبه یا شاید ساعت دو و نیم نیمه شب نیمرو درست کردن ... می دانی؟ تجربه کردن و تجربه شدن حس غالب این روزهایم است در پی هر اتفاق دارم تجربه می شوم، دارم ذره به ذره تجربه می شوم ... برای خودم، برای فردای خودم، حس نه کاملن شیرین، اما حس نسبتن شیرینی است ....

پس نوشت : آن آهنگ مذکور ...  

http://musicpleer.net/#1e81c858192a8290202fc7636060b510

©     گلاره چگینی  |  |

خدای خوب سکوت های طولانی لطفن خودت فکری به حال این شب های تابستانم بکن ... 

©     گلاره چگینی  |  |

غم وجهه ی ساده ای دارد، می آید در عمق چشم های کسی می نشیند و تا آخر عمر با او می ماند ... دنیای سنگدلی داریم . یک روزی در جایی قرار می گیری که این را زیر پوستت حس می کنی، مثل همین امشب که مجبور شدم عذر کسی را بخواهم و حتی اجازه ندهم خستگی دوازده ساعت کار از بدنش برود . حتی اجازه ندهم توضیحی بدهد ... غمِ عجیبِ چشم هایش قلبم را شکست . خواستم دست هایم را دور شانه های مردانه اش بندازم و بگویم چاره ای ندارم ومن هم مجبورم، بگویم می دانم دنیای سنگدلی داریم، بگویم تقصیر من نیست و من می توانم درک کنم، بگویم کاش این من نبودم که اینها را می گوید، اما ایستادم سر جایم و از قوانین حرف زدم از فرصت هایی که در اختیارش گذاشته ام از اشتباهاتش .... و تمام راه از محل کار تا خانه را چشم های مغموم بیست و هفت هشت ساله اش، دهان خشک شده از خستگی اش، دست های بزرگ مردانه اش و آن جمله ی آخر که ٔ"من به این کار احتیاج دارم" را مرور کردم و حالم از همه چی به هم خورد ... دنیای سنگدلی داریم . 

پس نوشت: حالا که تمام چاله چوله های روحم را با کار پر کرده ام، دلم می خواهد کسی باشد که من را از خودم بیرون بکشد و بگوید: هی تو تنها نیستی . . . 

©     گلاره چگینی  |  |

 بعد از بیست و چاهار ساعت بیخوابی، ظهر دم کرده تابستان و بیهوده خوابیدن ... 

©     گلاره چگینی  |  |