جایی هم در زندگی هست که می نشینی به رصد کردن خودت . عادت مسخره ای است اما آخر هر دوره ای از زندگی این اتفاق بیشتر و بیشتر تکرار خواهد شد ... سال که تمام می شود ... بیست و سه سالگی که تمام می شود ... دانشگاه که تمام می شود، رابطه که تمام می شود ... خواب که تمام می شود . نشسته ام به رصد کردن خودم ... چندین دوره از زندگی م همین چند روزه تمام شد ... همین چند وقت پایان سال و من فقط نشسته ام به فکر ... از این رصد کردن و فکر و فکر و فکرهام مانده آدمی که فقط کار می کند. راستش آدمی که توی کافه کار می کند هرروز که می گذرد بیشتر از قبل ته نشین می شود .گفتم کافه .. هرروز آدم های جدیدی می آیند، آدم هایی که در حرکتند، که لحظه به لحظه شان فرق می کند .. من اما ایستاده ام، چرا ؟ یک آهنگی دارد نامجو که هی می خواند: "ای دگر گولم مزن" ... فکرهام همین را به یادم می آورد فقط. که دگر نمی توانم خودم را گول بزنم، که قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد. مثل تمام سالهایی که نو شدند و مثل تمام آدم هایی که آمدند و رفتند . مثل تمام روزهای دیگر . هیچ اتفاق خاصی قرار نیست که بیفتد . و فقط یک سال دیگر . یک رابطه ی دیگر، یک دوره ی دیگر . یک کافه ی دیگر ...

پس نوشت: یک دوستی هم دارم که رسیدن به این مرحله را "رقیق شدن" می گوید .

پس نوشت: همین آهنگ و همین دو روز مانده به پایان سال و همین حرف های معمولی.

پس نوشت: عنوان هم که از سعدی است .


برچسب: آلبوم, اعترافات, موزیک, Abel Korzeniowski
©      گلاره چگینی  | 

ذهنم خالی خالی است، چای دم کرده ام، ماشین لباسشویی را روشن کرده ام، آتش شومینه را کمی زیاد کرده ام، چند نخ سیگار گذاشته ام کنار زیر سیگاری، شلوار راه راه گشادم را پوشیده ام، دست برده ام به موهایم و بالای سرم جمعشان کرده ام، عکس های قدیمی را چندین بار نگاه  کرده ام، دلم رفته سمت بابلسر، سمت جواهر ده، سمت اصفهان، سمت کاشان و چند شهر دیگر، چند تا مسافرخانه و ایستگاه های بین راه، چند تا کافه توی همین طهران و چندخیابان آنطرف تر از خانه .. باران هم باریده انگاری، تو زنگ زدی، از توی ترافیک از چند اتوبان آنور تر، مهشید پیغام داده از چند قاره آنور تر .. مامان زنگ زده از چند خانه آنور تر، ذهن من اما خالی است . یک دیالوگی داشت قسمت آخر سریال محبوبم . که می گفت جعبه ی رویاهای ما توی مغزمان است، امید ها و آرزوها و حس جنگندگی ما توی همین جعبه پنهان شده . همین امشب جعبه ی رویاهایم را گرفته ام توی دست هایم و تعارفش می کنم به تو . می دهمش به تو . خیالم نیست که چه می شود . فقط می دانم ذهنم خالی است . فقط می دانم من بدون رویاهایم هیچ چیز نیستم . فقط می دانم تو می توانی مراقبم باشی . مراقب رویاهای کوچکم . مراقب امید های من .

پس نوشت : ببینید و بشنوید


برچسب: اعترافات
©      گلاره چگینی  | 

 

یک روز در زندگی ت برمیگردی به دوره های قبلی، به مکان ها، به زمان های دوست داشتنی ت ... به کافه ای درخیابان کریمخان مثلن، به همان میز، به همان ساعت ...  اما میبینی که نه آن کافه کافه ی قبل است، نه آن میز همان میز ، چهره ی آشنایی نمانده و حتی طعم چای دیگر آن طعم سابق نیست . رد تلخ زمان بر این چیزهای کوچک می ماند، اصلن انگار رد زمان بر این چیزهای کوچک بیشتر و عمیق تر می ماند ... همان لحظه به کسی زنگ می زنی که من پشت همان میزم ، که دنبال یک آدم آشنا می گردم تا یادم نرود خودم را و خودمان را  ... اما . اما سردی سکوت آن آدم ... مجبور می شوی قبول کنی دیگر زمان گذشته . که دیگر هیچ چیز شبیه قبل نخواهد بود. 

پس نوشت : عکس هم مربوط به کافه طهرون، باغ نگارستان در بهارستان است ...

پس نوشت : این آهنگ و این تصاویر و این داستان ... همه باهم . ببینید


برچسب: آلبوم, اعترافات, موزیک, Sigur Rós, Valtari
©      گلاره چگینی  | 

 

خاصیت روزهای آخر زمستان است لابد .. همه همینطورند یا فقط منم ؟ از تنها بودن، حتی در حس و حال هایم هم می ترسم . از این که فقط من باشم که یک سر این زندگی را چسبیده ، می ترسم، راستش را اگر بخواهی من از چیزهای زیادی نمی ترسم اما همان اندک ترسم هایم آنقدر بزرگ شده اند این روزها که یک لحظه از جلوی چشمم کنار نمی روند . چرا، دروغ اگر نگویم لحظه هایی بوده اند که فراموششان کرده ام مثل همان صبح آرامی که باران به شیشه ها می زد و پرده های مخملی را کنار زده بودم و ایستاده بودم پشت پنجره یک نگاهم به آسمان و یک نگاه به تو که جوری خوابیده بودی که گمانم آرام ترین آدم ها هم نمی توانند ... ترسی نداشتم . هیچ ترسی، در خلایی ابدی غوطه ور بودم و فقط نفس های تو به دنیا پیوندم می داد . یک لحظه آسمان سفید شد .. رعد بود انگاری و لحظه بعدش یادم افتاد باید بروم، تند تند چای دم کردم . کمی خانه را مرتب کردم ، پتو را رویت انداختم، یادم نیست اما انگار پیشانیت را هم بوسیدم و در را آرام بستم .. در بسته شد و انگار ترس بزرگ من هم برگشت . ترس از چی ؟ یک چیزی شبیه جدا شدن از گرمای مطلوب یک آغوش .. تمام شدن یک بوسه یا یک شام خوشمزه .. از دست دادن یک خاطره یا سفر کردن یک دوست .. تمام شدن آن لحظه ی ناب ... ترسناکترین ترس من برگشت؛ خاصیت روزهای آخر زمستان است لابد .. همین که حس می کنم دارم سپری می شوم . همین که انگار به آخر یک چیز نزدیک می شوم .

پس نوشت : همین! همین که دوباره برگشته ام به اینجا . کسی اگر باشد . کسی اگر هنوز باشد .

پس نوشت : آدم عکس خودم هستم همین آدم ترسیده ... بعلاوه ی این آهنگ : بشنوید


برچسب: آلبوم, اعترافات, موزیک, Olafur Arnalds, Alice Sara
©      گلاره چگینی  | 

می دانی ؟ سال های سختی را گذرانده ام ... همیشه به اواسط بهمن که می رسم یک لحظه یک دقیقه زمان می ایستد برگشت می خورم به همان سال ... به همان روز، یک لحظه سردم می شود. خیلی سردم می شود _ جایی می خواندم وقتی روح کسی اطرافمان باشد یک لحظه سردمان می شود یک لحظه حس می کنیم زمان ایستاده یک لحظه از خودمان دور می شویم و خودمان را از بیرون می بینیم چیزی نمی شنویم و فقط آدمهای بی صدایی را میبینیم که سردرگم اند _ روح نازک تو سالهای زیادی است همین حوالی است ... من می فهمم که دست هایش را گذاشته روی صورت من و می خواهد که گرم بمانم ... حس می کنم می خواهد دوباره گرم شود. جسمی اما نمانده، مورچه ها حفره های مغزت را پر کرده اند ... لبخند می زنی اما لب نداری ... دست های واقعیت دیگر واقعی نیستند و من فقط حس می کنم از جایی دور تر ... جایی خیلی دور تر من را نگاه می کنی .از چش م های مهربانت اما چیزی نمانده .. فقط نگاه می کنی و دیگر حرف نمی توانی بزنی ... توی خواب هایم حتی ... چون قرص می خورم .. قرص می خورم که صدایت را نشنوم ... که روح ت راحس نکنم ... که خوابت را نبینم ، که یادم نیاید خال پشت گردنت را که دست هایت را روی صورتم  ... من آدم بدی هستم که دارم فراموش می کنم .... من یک آدم زنده ی بد هستم که دارد فراموش می کند و هیچ نمی داند خودش دارد فراموش می شود ... 


برچسب: جزئیات
©      گلاره چگینی  |