X
تبلیغات
پرسه ها ...

داداش بزرگه دارد ازدواج می کند، رفته ام برای مراسم نامزدیش لباس خریده ام، کفش خریده ام اما راستش را بگویم هیچ دلم نمی خواهدشان، دلم آن روزهایی را می خواهد که در آن اتاقک دوازده متری گذشت، آن تلویزیون قدیمی که تام و جری و دوقلو های افسانه ای و میتی کمان نشان می داد و جنگ های نوروزی اش پر از کارتون های جورواجور بود، دلم آن مگنوم موزی های قدیمی را می خواهد که بابا برایمان می خرید، آن مراسم قبل از رفتن به مدرسه را که مامان هرسال از زیر قرآن ردمان می کرد و عکس می انداخت و فکر می کرد خوشبختیم، یاد آن وقتی افتادم که پله های بیمارستان را بالا رفتیم تا قبل از عمل ببینیمش و صورتش زرد زرد بود، چند روز بود غذا نداده بودند بهش و به زور سرم زنده بود، آن وقتی که یکی از غروب های ماه رمضان با زبان روزه رفت فوتبال بازی کند و وقتی برگشت بالای چشم چپش به اندازه یک انگشت شکسته بود و همینطور خون می آمد، آن روزی که دوچرخه ی آبی بزرگش را از چند خیابان آن ور تر دنبال خودمان کشاندیم برای تعمیر، یا آن موقعی که با این نوار های لاستیکی کل دوچرخه را پوشاندیم و دلمان خوش بود، سر ظهر تابستان بستنی لیوانی هفتاد و پنج تومانی می خریدیم و خوشحال بودیم، یاد آن تولد چهار سالگیم که او هشت ساله شد و وقتی کنار من نشسته بود چشم هایش غرور خاصی داشت که ببین من از تو بزرگترم، یاد آن نمره ی تک اولین روزهای راهنماییش که تا سال های سال باعث خندیدنمان به او شد، آن موقعی که کله ش را کچل کرده بود و آنقدر زشت شده بود که ...  ما آنقدری خاطره ی خوش نداریم که بهشان برگردم و از تو بخواهم بمانی پیشمان و هیچ وقت بزرگ نشوی .. اما دلم خوش است به آن لحظه ای که دکتر گفت عمل ت خوب بوده و زنده می مانی بعد از روها گریه ی مامان و دوندگی های بابا، دلم خوش است به آن دوچرخه سواری های شبانه، به آن آتاری بازی هایی که من را راه نمی دادی، یا وسط بازی با سگا و آن بازی محبوبم آنقدر با مشت به سر و روی من توی بازی می زدی که همیشه می باختم، دلم خوش است به آن دستگاه ویدیویی که فیلم های شمال رفتنمان را تویش نگاه می کردیم و دلمان می خواست همیشه برویم شمال، به آن آلبوم قدیمی که رویش عکس فوتبالیست های روز ایران بود و توی تمام عکس ها من و تو با تمام صورتمان خندیدیم، به آن یکباری که رفتیم شهربازی و توی آن کشتی بزرگ آنقدر جیغ زدیم که باعث شد برای همیشه از شهربازی بدم بیاید، دلم  خوش است به حال خوب تو، به دیوانه بازی هایت، به این که هنوز هم می توانی آنقدر دیگران را بخندانی با حرف هایت که همه برای داماد شدنت دلشان قنچ برود .. دلم خوش است به تو و آینده تو .. 


برچسب: جزئیات
©      گلاره چگینی  | 


نوشتن دارد از یادم می رود، همینقدر ساده. نمی دانم چرا، قبل تر ها نوشتن عادت بود .. این روزها اما دیگر نمی دانم نوشتن چیست، گاهی خیال می کنیم نوشتن راه چاره ایست برای رها شدن، یا برای بیان چیزی که در درون می گذرد، یا گفتن از چیزی که آرزو است، یا برای دوست گرفتن زندگی، یا حتی بالا رفتن از آن و به جایی رسیدن. اما نوشتن هیچ کدام از این ها نیست، نوشتن نوشتن است، شبیه دیدن که دیدن است یا شنیدن، غایت و نهایت حسم به نوشتن شبیه کلمه ایست که معنی خاصی ندارد و فقط وجود دارد و هیچ کس از ابتدا و انتهای آن خبر ندارد و گاهی فقط شبیه عادتی تکرار گونه وجود دارد چون وجود نداشتنش ممکن نیست، گاهی رستگاری در عادت کردن است، کافی است به شرایط اجازه دهی با تو خو بگیرند، اجازه دهی دردها زیر و بم زندگی ت را به دست بیاورند، کافی است صدایشان کنی و بخواهی که کنارت آرام بگیرند .. بعد از مدتی یاد می گیری چطور با درد ها زندگی کنی، درد می شود دوستت، می شود همسایه ی کناریت، می آید از تو محبت قرض می گیرد، می شود مادرت از تو توجه قرض می گیرد، می شود کودکت و در تو رشد می کند .. یک وقتی هم خوشی های کوچک بزرگترین لبخند ها را روی لب هایت می آورد .. مثل نوشتن، مثل راه رفتن، مثل خوردن یک لیوان دم نوش به لیمو در یک کافه ی ساکت و خالی کنار کسی که می شود با او به دنیا لبخند زد .

بشنوید: خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو ..


برچسب: نوشتن از نوشتن, آلبوم, موزیک
©      گلاره چگینی  | 



تمام شده است، همه چیز تمام شده است، خیلی وقت است، اما هنوز انگار تو نیستی،انگار دقیقه ای قبل از همه جا نیست شده ای، انگار دقیقه ای قبل خاطره ت از ذهنم حذف شده است، رویم را بر می گردانم، قسمت مردانه اتوبوس را نگاه می کنم، وحشت زده خیابان ها را نگاه می اندازم و دنبالت می گردم، توی داروخانه ها زل می زنم به آدم هایی که قرص هایی شبیه قرص های تو می خرند، هنوز انگار قرار است راس ساعت سه آمپول هایت را تزریق کنم و چهارشنبه ها در آن اتاقک کوچک بنشینم تا نوبت دیالیز، دستت را بگیرم وقتی که خونی در بدنت باقی نمانده است. هنوز شماره تلفنت را چندبار می گیرم و یادم می آید آن سیم کارت جایی در کشوی میز محل کارت باقی مانده. هنوز تا آن درخت های رو به روی آموزشگاه می روم و زیر لب زمزمه می کنم "بگذار عشقِ تو در شعر تو بگرید .." دقیقه ای زیر سایه شان می نشینم و نگران می شوم که نکند شب برنگردی خانه، هنوز انگار صدای کسی در تاریکی شنیده می شود که یا مقلب القلوب را جوری می خواند که هیچ کس دیگری نمی تواند، هنوز می ترسم زمان کم بیاورم و نتوانم آن ثانیه های آخر دست هایت را خوب بگیرم، چشم هایت را خوب ببینم .. هنوز در همان روزها نفس می کشم و عجیب است هرچه سعی می کنم خودم را گول بزنم، هرچه سعی می کنم سرم را گرم چیز دیگری کنم نمی توانم، انگار مانده ام در آن روزها، انگار غیر از آن روزها روز دیگری در زندگیم وجود نداشته ..

پس نوشت: آن قسمتی از شعر شاملو است .
پس نوشت: اسم عکس ریشه هاست .

http://s5.picofile.com/file/8112617476/5gs4yi2nwpzo4vgvsh.gifLévon Minassian


برچسب: جزئیات, آلبوم
©      گلاره چگینی  | 



درد اینجاست که هرچه می گذرد و هرروز که می رود، ریشه ها عمیق تر می شوند و زخیم تر می شوند، هرچه می گذرد بیشتر در خاکِ سفت گذشته ی آدم فرو می روند و جا سفت می کنند .. که هرچه سخت تر می گذرد، ریشه ها؛ پوسیده تر می شوند. درد اینجاست که درد هرکسی مختص خود اوست، درد من دارد از درون، من را می خورد و رشد می کند و عمیق می شود و زخیم. درد من جایی در ذهن من است، و برای همیشه در آن محفظه ی سربسته باقی می ماند، بدون نور، بدون هوا، بدور از جنبش حیات ..

پس نوشت: اسم عکس را گذاشته ام "ریشه ها"
پس نوشت: آآ .. یادم رفته بود بنویسم که عنوان از فروغ است .

La Terre Vue Du Ciel


برچسب: جزئیات, موزیک, آلبوم
©      گلاره چگینی  | 

سلام، چیز خاصی نیست این روزها، فقط ماهی قرمز کوچولو مرد، از تنگش بیرون پرید، ماهی را می بینم که از ظرفش بیرون پریده و چون کسی خانه نبوده آنقدر آنجا مانده که تلف شده است، یادم می افتد من هم آن ماهی ئی بوده ام که به فکر دریا از تنگم بیرون پریدم و هنوز به دریا نرسیده ام، تو اما آن ماهی  ئی بوده ای که دور و دور تر شده ای از آدم ها، دنیایت را کوچک و کوچکتر کرده ای، از تنگت پریده ای بیرون و به یک لیوان کوچک آب راضی شده ای، به دنیای کوچکی که چیز خاصی نیست، صبح بیرون زدن از خانه با یک کیف دستی و شب آمدن به همان خانه؛ با سایه ای که از روزنه ای نور می ترسد، داشتم فکر می کردم دنیا برای ما جور دیگری باید می بود ..

یاد آن دیالوگ فیلم The Fountain می افتم .. می گفت که "بدن های ما زندان هایی هستند برای روحمان" .. اگر این فیلم را ندیده ای؛ ببین! آدم را به عشق امیدوار می کند .. ایمیلت را هم چک کن، چند تا عکس برایت فرستاده راستی این چند روز میخواستم بپرسم در میان دید و بازدید های بیهوده ی نوروزی؛ کسی از حال من اگر پرسید که خوبی؟ .. چی جواب بدهم؟

پس نوشت: عنوان، براهنی.


برچسب: نامه های تیر باران شده, آلبوم
©      گلاره چگینی  | 

یادم افتاد که تنهایی همین کنار است، گاهی که دست دراز می کنی تا دست کسی را بگیری و بیاوری در زندگیت جای بدهی، اشتباهی تنهایی را برمیداری و می آوری به زندگیت، تنهایی نفوذ می کند؛ بعد در ادامه ی هر حرفت یک آه طولانی می آید که نشانه ی تنهایی است، در ادامه ی هر پلک زدنت یک اشک از روی گونه سر می خورد، ادامه ی هر مکالمه ی تلفنی ت یک حسرت است که چرا کسی کار مهمی با تو ندارد .. بعد از چند وقت هم دیگر حسی نداری، نه غم، نه تعجب و نه حتی رغبتی .. بعد از سالها هم تنهایی دست دراز می کند، دست تو را می گیرد و در خودش غرقت می کند .

Fighting For A Lost Cause


برچسب: جزئیات, موزیک
©      گلاره چگینی  | 


گلاره چگینی

از آرزو که حرف می زنم دقیقن نمی دانم منظورم چیست، یک وقتی بود که می توانستم انگشت هایم را جلوی چشم هایم بگیرم و آرزو هایم را بشمارم و سرخوش باشم، این روزها اما آنطور نیست، دست ها همان دست ها هستند شمار آرزوها اما از دستم در رفته است بس که دور بوده ام، دیر بوده ام، چه می توان گفت؟! وقتی کامنت شما را دیدم دوباره دست هایم را جلوی چشم هایم می گیرم و می شمارم :

لبخند آرزو می کنم، لبخند صبوری میان نا آرامی روزهایمان، دوست دارم باران ببارد؛ بارانی که آدم ها را خیس تنهایی نکند. تنهایی آنقدر بزرگ نباشد که آدم ها را ببلعد و آرزوها را .. کودکی ئی که گرسنه نباشد، در گیر و دار جنگ و جهانِ آهنگ و سنگ نباشد.. عدالت آرزو می کنم، عدالتی که با طعم احساس و شعر توامان باشد، صداقتی که بیامیزد به کلماتمان. آرزو می کنم آسمان پرستاره باشد؛ ستاره هایی که راه را برای رفتن، آمدن و گذر کردن روشن کند. آرزو می کنم تو باشی و بیایی و رویایت را به خواب هایم بیاوری، آرزو می کنم آینده دست و پاگیر گذشته ی زندگی هایمان نباشد. آرزو می کنم پرنده ای لانه اش را از دست ندهد، درختی سایه اش را فراموش نکند و باد لای گیسوان زنان سرزمینم آرام بگیرد و آرامش به چهره های مردان سرزمین بازگردد و آرزوها هرچقدر دور هرچقدر دیر همان باشند که لبخند ها را به لب های ما گره بزنند، امید را به دل های ما ...

وبگاه لینک زن


©      گلاره چگینی  | 



photo by: me
این روزها که سرم بیشتر گرم زندگی است، وقت پیدا کرده ام برای این که بیشتر راه بروم، فکر کنم به آینده ای که مثل مه پایین و پایین تر می آید و با تغییر فصل ها و با رفتن روزها، نزدیک می شود، آنقدر نزدیک که دیگر نمی بینمش. فکر کردن به آنچه می خواهد اتفاق بیفتد از خود اتفاق تحمل ناپذیر تر است همیشه .. حالا که سال دارد می گذرد، حالا که روزهای گذشته را با خودم مرور می کنم حس می کنم این یک سالی که گذشت نه پیش رفته ام و نه حتی پس رفته ام .. فرو رفته ام، تحلیل رفته ام و این حس، حس غریبی نیست برایم، وقتی نوشته های روزهای نود و دو را می خوانم و حس می کنم چیزی از من کم شده است، حسی! آفتاب اما همانطور است، روزها اما همانطور، بال پروانه ها، شنیدن صدای سکوت، رفتن در یک عصر خلوت و سایه های بلند درختان و درخشش خورشید روی موهایم، گرفتن دست یک دوستی اما همان حس قدیم را دارد و حتی ذوق پوشیدن یک لباس نو، چیزی از من کم شده است، دنیا اما هنوز چیزهایی از این دست  دارد. آینده اما می تواند بهتر باشد.

پس نوشت: کاش می شد با هم بخوانیم .. کاش می شد ..


برچسب: نوشتن از نوشتن, آلبوم
©      گلاره چگینی  | 

کسی که می نویسد به دنبال خوانده شدن نیست، به دنبال نوشته شدن حتی. دنبال حقیقتی گم شده است، حقیقتی که در کلمات پنهان است؛ حقیقتی که فقط کلمات می فهمند ..


برچسب: نوشتن از نوشتن
©      گلاره چگینی  | 


اتفاق مهمی نمی فتد این روزهای آخر سال، چند ساعتی را در اتاقک کوچک محل کارم می نشینم، ایمیل های تبلیغاتی ام را دانه به دانه می خوانم و حذف می کنم ، عکس هایم را از اول نگاه می کنم و ادیت های مختلفی رویشان انجام می دهم، چای می ریزم و صفحات داستان تمام نشده ام را مرتب می کنم، به صداهای اطرافم گوش می کنم و اگر حوصله ای باشد برای سال جدید خیالبافی می کنم و دم غروب کیفم را روی شانه ام می اندازم و هفت تیر را تا حوالی سهروردی قدم می زنم و آدم ها را می بینم که بدجوری زنده و پر هیاهو اند و گاهی چقدر دلم می خواهد کسی باشد که این روزهای آخر سال دستش را بگیرم و بگویم: ببین! یک سال دیگر را با هم گذراندیم .. دیشب داشتم فکر می کردم هرچه می گذرد اشتیاقم به چیزهای جدید کم و کمتر می شود .. یک روزی آنقدر لبریز بودم از همه چیز که با خودم می گفتم یعنی می شود این حس و حال یک روز تمام شود و من تهی باشم ؟ بعد خودم را قانع می کردم که من مستحق این ها هستم و حالا که آنقدر دورم و غریب از هر کسی و حتی از خودم .. مدام می پرسم یعنی می شود روزی دوباره لبریز بود؟ و جوابی نیست ... 

پس نوشت : فَاِنی قَریبُ  ــ بقره ـ 186

برچسب: هیچ و پوچ
©      گلاره چگینی  | 

به الف ر و آینه ها

داشتم یکی از خیابان های فرعی همین زمستان همیشگی را بالا می رفتم، در همین روزهای اسفند؛ شما آن جا بودید. یادم افتاد حوالی این روزها متولد شده اید، نمی دانم چرا اما خیال کردم آن مردی که کنار دکه ی روزنامه فروشی ایستاده بود، می تواند شما باشد، می دیدمتان که سیگار می کشید؛ حرفی اما نمی زدید و بی هیچ حرکتی زل زده بودید به یک عصر خلوت که پنج شمبه بودنش دنیا را سمت ماتمی عجیب می بُرد؛ دنیای مجازی همینش خوب است، به اندازه ی تمام آدم های دنیا برای آدم احتمال رو به رو شدن به وجود می آورد. باید جلو می آمدم؛ می پرسیدم امروز چندم اسفند است ؟ امروز متولد شده اید؟ یا لااقل اسمتان را بپرسم و بهتان لبخند بزنم .. اما .. ساکت تر از آن به نظر می آمدید که ...

حالا چند ساعتی هست دارم سعی می کنم چیزی بنویسم و از خودم می پرسم چطور می شود به کسی که بیشتر از همه تولد را می فهمد، تولد را تبریک گفت؟ چطور می شود به کسی که کلمه را می فهمد کلمه ای گفت که کم نباشد، فقط می توانم آرزو کنم بیشتر از همیشه با زندگیتان دوست باشید ...


©      گلاره چگینی  | 

بعضی ها هم هستند به هر دری می زنند تا دیگران را آزار دهند، مثلن همین کامنت گذاشتن های تهدید آمیز. باید از کنارشان آرام گذشت و حتی نگاهشان هم نکرد .


©      گلاره چگینی 

خلسه ی بعد از اتفاق هم خاکستری مایل به سیاه است، مثل سکوت.

نشسته ام، اینجا در یک اتاقک ده متری، رد سیاه اشک روی گونه هایم مانده و دیگر انتظار ندارم هیچ دستی برای به آغوش کشیدنم حرکت کند ... دارم فکر می کنم به دو سالی که گذشت، به کسی که در جایی از زندگیش توقف می کند و نه جرات پیش رفتن دارد و نه توان پس رفتن، هرچه که فکر می کنم انگار دو سال از زندگیم وجود نداشته، انگار دچار یک وقفه ی زمانی ام، وقفه ی زمانی ئی که مربوط به تو است، مربوط به آن بوسه، مربوط به آن طرز حرف زدن، مربوط به توانستن من و نتوانستن تو است. از سال های قبل از آن، تنها یک قاب عکس و چند زخم مانده. آینده هم فقط یک چمدان است و یک صدا که در باد شنیده خواهد شد و من و یک وقفه ی زمانی، با یک گودال عمیق که هیچ چیز پرش نمی کند دیگر.

To Destroy a City


برچسب: هیچ و پوچ
©      گلاره چگینی  | 


من برق نگاه‌ات را برگیسویم آویزم
در خلسه آزادی بنشینم و برخیزم


برچسب: هیچ و پوچ
©      گلاره چگینی  | 

همین است دیگر، پایه های زندگیت را در خاک سست اگر بنا کرده باشی؛ همیشه نگرانی، یک روز نسیم ملایمی می آید بی اینکه بدانی همه چیز را با خودش می برد. در راه برگشت به خانه طبق عادت کلید را از توی کیفت پیدا می کنی که مثل همیشه کلید بیندازی و در خاطراتت غرق شوی، اما می بینی دیگر دری نمانده است که کلید بیندازی، دیگر خانه ای نمانده است .. باید همانجا کنار به جا مانده ها بنشینی تا یک نفر بیاید دست تنهاییت را بگیرد و با خودش ببرد .


برچسب: هیچ و پوچ
©      گلاره چگینی  | 

اینطور بی حوصله که می نشینم به نوشتن، چند خط می نویسم و پاک می کنم؛ نوشتن از نوشتن مسیر بی انتهایی است که در راهی تاریک امتداد می یابد، وقتی به سرعت می گذری و مسیر گاه به گاه روشن می شود و نزدیک هر چراغ چیزهایی کشف می کنی؛ دوباره در تاریکی فرو می روی و به روشنی فکر می کنی و از همان تاریکی چیزهایی روشن زاییده می شود و این همان نوشتن است انگاری ... عادت سالهای دورِ نوشتن در سررسید ها و دفترچه ها را فراموش کرده ام این روزها، آن وقت ها که نوشتن از نوشتن برایم عجیب بود، از این که فهمیده بودم می توانم دست های تو را به جهانی تشبیه کنم سرخوش بودم، از این که در آن تاریکی حقیقت چشم های روشن کسی را دیده بودم، از این که می توانستم کلمه ها را به هم پیوند بزنم ..این روزها اما که دست های تو دیگر نیستند، نوشتن از نوشتن هم همانند همان گذر کردن است، فاصله ی بین چراغ ها و روشنی هاش آنقدر زیاد هست که آدم فراموش کند فرق بین روشنی و تاریکی را .. فراموش کند کلمات را ...

برچسب: نوشتن از نوشتن
©      گلاره چگینی  | 


اگر می گفت: کنارم بمان . اگر می گفت بمان، می ماندم! بی این که بخواهد تضمینی برای آینده بدهد. بی این که قولی بدهد! بی اینکه کار خاصی انجام دهد .. بی این که تغییری ایجاد کند .. یک کلمه؛ فقط اگر می گفت بمان .

برچسب: هیچ و پوچ
©      گلاره چگینی  | 


 دیشب خیلی خسته بودم، کلیدها را روی جا کفشی انداختم در آستانه ی در ایستادم، به تاریکی خانه نگاه کردم، بر گشتم پشت سرم به تاریکی راهرو نگاه کردم، راهرو از این چراغ هایی که به حرکت حساس ند و روشن می شوند دارد، گذشته برای من همین شکلی است .. به اتفاق ها و حرکت ها و فکر های من حساس است با هر لبخند و خاطره ای روشن می شود، نورانی می شود و تکه تکه روشن می ماند و آینده برایم  همینطور است .. مثل خانه ای تاریک که اشیا آن سال های سال همانطور آرام و بی حرکت مانده اند، نه کسی می آید و نه کسی می رود .. چهار ماه است که دست هایم درد می کنند، بعد از ده جلسه فیزیوتراپی دوباره برگشته ام به خانه ی اول، به همان درد همیشگی، چیزهایی از این دست در زندگی ام زیادند، لبخند های قدیمی، درد های قدیمی که هیچ کدامشان خوب نشده اند و رها شده اند، به اطرافیانم نگاه می کنم، به زندگی منظم و خط کشی شده شان به روزهای هفته ها و ماه ها و سال هایشان که هرکدام اسمی دارند و بهانه ای برای عاشق بودن، به مرز های خودم نگاه می کنم و می بینم که هیچ مرزی وجود ندارد و فقط یک خط مستقیم است که دارد طی می شود .. دارد می گذرد، در تمام نیم روز های همین بهمن ماه که برای خودم چای می ریزم و در هیاهوی محل کارم، در سکوتی مطلق فرو می روم و خیال می کنم سکوت مثل تاریکی است، انتها ندارد .. انتهایی نمی تواند داشته باشد ...

پس نوشت: این که کامنت ها تایید نمی شود هیچ معنی این را نمی دهد که خوانده نمی شوند و مهم نیستند، این را بگذارید به حساب این که دلم دنیای خصوصی می خواهد .. دلم دنیای یواشکی می خواهد .. کامنت های یواشکی ...


برچسب: هیچ و پوچ, آلبوم
©      گلاره چگینی  | 

و نور | نورِ درخشان | بیش تر می شود | و آفتاب روی گذشته می تابد | وقتی می خندی .


برچسب: آلبوم, هیچ و پوچ
©      گلاره چگینی  | 

از دل یک زمانبندی جبر شده با تو حرف می زنم .. از دل یک مساحت کوچک به اندازه تن .. از دل گذیرناپذیری مطلق دوست داشتنت، از آرزوی مسخ شده ی داشتنت، آرام و با وقار .. از یک هویت کوچک که هر بار برای تو پر می کشد تا یک وضعیت ناممکن .. از روایتی که هر بار برای پاشیده شدنِ خودش قدرت میابد و باز بر می گردد به نقطه ی شروع، یک بوسه یک نفس عمیق در دل تاریکی یک شب .. در شروع یک رابطه چه چیز هایی ما را مجبور می کند به بی پروایی ؟ که سالیان بعد خودمان را شکنجه می دهیم و بازخواست می کنیم برای آن لحظه ای که دستمان لرزیده، قلبمان لرزیده و کاری از ما ساخته نیست .. شاید بتوان گریخت و به دل خیابانی زد که زمان آمدنت را به یاد نخواهد آورد هیچ وقت .. شاید بتوان گریخت و تن به چیزهای دیگری داد و شاید بتوان ایستاد و تماشا کرد .. شاید بتوان به دل حادثه زد و انتظار بدترین ها را داشت .. در دل به یاد نیاوردن چه چیز هایی آیا پیدا است؟ در دل زمان آیا چه چیز هایی انتظار ما را خواهند کشید ؟ در دل یک تماشا چه خاطراتی تکرار خواهند شد؟ که اینقدر هراسناک است آینده. خاطره ی یک شب بارانی و یک پرسش طولانی، خاطره ی پرسشی که مدام می خواهد قد بکشد و رشد کند .. و جوابش تنها زوال است .. ایستادن و تماشای یک زوال .. زوالی که در زمان دیگری اتفاق افتاده است و تا جغرافیای تو بسط داده شده و همه چیز تقصیر زمان است .. زوالی که دوست داشتنت را زیر سوال می برد .. زوال درونی یک مترسک ترس از خود است، زوال درونی یک پرنده ترس از ارتفاع و زوال من زوال نداشتنت است .. بوسه ایست که برای من نیست .. نفس عمیقی است که تجزیه می شود و در هوا منتشر می شود و در هر یک از اجزایش تو را فریاد می زند .. از دل یک زمان بندی جبر شده با تو حرف می زنم .. از یک تقدم و تاخر عجیب که ما را با نداشتن هم در کنار هم قرار می دهد.. که باعث می شود جنازه ی تو برای همیشه روی دست هایم بماند .. جنازه ی کسی که دیگر دوست داشتن را نمی داند .. عشق را نمی داند .. آرزو و آرامش را ...

پس نوشت: عنوان، مهدیه لطیفی

بشنوید Sleeping | Glen Hensard


برچسب: هیچ و پوچ, موزیک
©      گلاره چگینی  |