در ودیوار این خونه غریبی می کنن با من .... 


©      گلاره چگینی  | 

یک . وسط یک سری اتفاق م . وسط چیز ها مزخرف است، وقتی می دانی جای پیشرفتی نیست و از طرفی درگیر و اسیر چیزی هستی . توی همین فکر ها سوپ را هم می زدم که دستم را گذاشته بودم لبه ی قابلمه و دستم سوخت . داشتم فکر می کردم کدام زمان های زندگی م . اوج چیزی را تجربه کردم ... یادم به وقتی افتاد که توی خانه ی کوچک بر خیابان ، همان که طبقه ی چندم بود و پنجره های جلوی ساختمانش صبح ها آفتاب می گرفت و لا به لای پرده های حریری سفیدش نسیم خنک آن روزهای سال می افتاد ... تا نصفه ی روز توی رختخواب می ماندیم ... تو دست می بردی به ادامه ی موهای من و از سفر پیش رویت حرف می زدی و من آن روزها فقط می خوابیدم و هیچ خوابی نمی دیدم و چقدر راضی بودم از بی رویایی ام ... چقدر راضی بودم که آن روزها داشتم انتهای چیزی را تجربه می کردم . چند وقت بعدش اتفاقات دیگری افتاد اما. تو هیچ وقت به آن سفر نرفتی . هیچ وقت به آن خانه برنگشتی . خواب های من تازه شروع شد و چندوقت بعدش هم من را ترک کردی ‌... غیب شدی . جوری که گاهی شک می کردم که اصلن از اول وجود داشتی . آن روزهای آخر من اوج چیزها را تجربه کرد م. الان چند سال است وسط اتفاق های عجیبی افتاده ام . اولیش هم همان غیب شدن تو بود . که هنوز بعد از این همه وقت لا به لای تمام نوشته ها فکر هام اشاره ای به آن می کنم . من می دانستم توی آن اتاق ها زندگی کرده ای . دستخطت را گوشه ی دفتر ها کتاب ها می دیدم اما خودت غیب شده بودی ... و یک عالمه اتفاق دیگر . این را فقط خودم می فهمم . آن هم فقط وقتی که پشت پنجره ی اتاق می ایستم و شبیه فیلم های صامت زندگی ام را با دور تند مرور می کنم ... رفتو آمد ها را به یاد می آورم ، شکست خوردن ها را، جیغ زدن ها را و دست هام را که یک سر زندگی را محکم چسبیده و ول نمی کند ...

شبیه جاده ایم که انتها ندارد یک جایی ، یک بر بیابانی تابلو زده اند که ادامه ی جاده در دست تعمیر است . چندین سال است که در دست تعمیر است و این جمله از همان ابتدای مسیر هر چند متر یکبار تکرار شده . که حواستان باشد این جاده فقط تا وسط ادامه دارد . 

دو . هوس هیچ چیزی را ندارم ... شهوت هیچ چیزی را . عجیب هم نیست . کسی یاد من نمی افتد این روزها . منظورم کسی خاصی است . کسی که بشود زیر گوشش زمزمه ای داشت یا بشود دستش را گرفت و حال دیگری شد ... هرکه که هست و هرچه که هست فقط تنهاییم را بزرگتر می کند . فقط دور بودنش را به رخم می کشد . فقط ... 

سه . فقط باید یک روز صبح از خانه بیرون زد . و شب دیگر برنگشت . . . 


برچسب: جزئیات
©      گلاره چگینی  | 

جایی هم در زندگی هست که می نشینی به رصد کردن خودت . عادت مسخره ای است اما آخر هر دوره ای از زندگی این اتفاق بیشتر و بیشتر تکرار خواهد شد ... سال که تمام می شود ... بیست و سه سالگی که تمام می شود ... دانشگاه که تمام می شود، رابطه که تمام می شود ... خواب که تمام می شود . نشسته ام به رصد کردن خودم ... چندین دوره از زندگی م همین چند روزه تمام شد ... همین چند وقت پایان سال و من فقط نشسته ام به فکر ... از این رصد کردن و فکر و فکر و فکرهام مانده آدمی که فقط کار می کند. راستش آدمی که توی کافه کار می کند هرروز که می گذرد بیشتر از قبل ته نشین می شود .گفتم کافه .. هرروز آدم های جدیدی می آیند، آدم هایی که در حرکتند، که لحظه به لحظه شان فرق می کند .. من اما ایستاده ام، چرا ؟ یک آهنگی دارد نامجو که هی می خواند: "ای دگر گولم مزن" ... فکرهام همین را به یادم می آورد فقط. که دگر نمی توانم خودم را گول بزنم، که قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد. مثل تمام سالهایی که نو شدند و مثل تمام آدم هایی که آمدند و رفتند . مثل تمام روزهای دیگر . هیچ اتفاق خاصی قرار نیست که بیفتد . و فقط یک سال دیگر . یک رابطه ی دیگر، یک دوره ی دیگر . یک کافه ی دیگر ...

پس نوشت: یک دوستی هم دارم که رسیدن به این مرحله را "رقیق شدن" می گوید .

پس نوشت: همین آهنگ و همین دو روز مانده به پایان سال و همین حرف های معمولی.

پس نوشت: عنوان هم که از سعدی است .


برچسب: آلبوم, اعترافات, موزیک, Abel Korzeniowski
©      گلاره چگینی  | 

ذهنم خالی خالی است، چای دم کرده ام، ماشین لباسشویی را روشن کرده ام، آتش شومینه را کمی زیاد کرده ام، چند نخ سیگار گذاشته ام کنار زیر سیگاری، شلوار راه راه گشادم را پوشیده ام، دست برده ام به موهایم و بالای سرم جمعشان کرده ام، عکس های قدیمی را چندین بار نگاه  کرده ام، دلم رفته سمت بابلسر، سمت جواهر ده، سمت اصفهان، سمت کاشان و چند شهر دیگر، چند تا مسافرخانه و ایستگاه های بین راه، چند تا کافه توی همین طهران و چندخیابان آنطرف تر از خانه .. باران هم باریده انگاری، تو زنگ زدی، از توی ترافیک از چند اتوبان آنور تر، مهشید پیغام داده از چند قاره آنور تر .. مامان زنگ زده از چند خانه آنور تر، ذهن من اما خالی است . یک دیالوگی داشت قسمت آخر سریال محبوبم . که می گفت جعبه ی رویاهای ما توی مغزمان است، امید ها و آرزوها و حس جنگندگی ما توی همین جعبه پنهان شده . همین امشب جعبه ی رویاهایم را گرفته ام توی دست هایم و تعارفش می کنم به تو . می دهمش به تو . خیالم نیست که چه می شود . فقط می دانم ذهنم خالی است . فقط می دانم من بدون رویاهایم هیچ چیز نیستم . فقط می دانم تو می توانی مراقبم باشی . مراقب رویاهای کوچکم . مراقب امید های من .

پس نوشت : ببینید و بشنوید


برچسب: اعترافات
©      گلاره چگینی  | 

 

یک روز در زندگی ت برمیگردی به دوره های قبلی، به مکان ها، به زمان های دوست داشتنی ت ... به کافه ای درخیابان کریمخان مثلن، به همان میز، به همان ساعت ...  اما میبینی که نه آن کافه کافه ی قبل است، نه آن میز همان میز ، چهره ی آشنایی نمانده و حتی طعم چای دیگر آن طعم سابق نیست . رد تلخ زمان بر این چیزهای کوچک می ماند، اصلن انگار رد زمان بر این چیزهای کوچک بیشتر و عمیق تر می ماند ... همان لحظه به کسی زنگ می زنی که من پشت همان میزم ، که دنبال یک آدم آشنا می گردم تا یادم نرود خودم را و خودمان را  ... اما . اما سردی سکوت آن آدم ... مجبور می شوی قبول کنی دیگر زمان گذشته . که دیگر هیچ چیز شبیه قبل نخواهد بود. 

پس نوشت : عکس هم مربوط به کافه طهرون، باغ نگارستان در بهارستان است ...

پس نوشت : این آهنگ و این تصاویر و این داستان ... همه باهم . ببینید


برچسب: آلبوم, اعترافات, موزیک, Sigur Rós, Valtari
©      گلاره چگینی  |