خاصیت روزهای آخر زمستان است لابد .. همه همینطورند یا فقط منم ؟ از تنها بودن، حتی در حس و حال هایم هم می ترسم . از این که فقط من باشم که یک سر این زندگی را چسبیده ، می ترسم، راستش را اگر بخواهی من از چیزهای زیادی نمی ترسم اما همان اندک ترسم هایم آنقدر بزرگ شده اند این روزها که یک لحظه از جلوی چشمم کنار نمی روند . چرا، دروغ اگر نگویم لحظه هایی بوده اند که فراموششان کرده ام مثل همان صبح آرامی که باران به شیشه ها می زد و پرده های مخملی را کنار زده بودم و ایستاده بودم پشت پنجره یک نگاهم به آسمان و یک نگاه به تو که جوری خوابیده بودی که گمانم آرام ترین آدم ها هم نمی توانند ... ترسی نداشتم . هیچ ترسی، در خلایی ابدی غوطه ور بودم و فقط نفس های تو به دنیا پیوندم می داد . یک لحظه آسمان سفید شد .. رعد بود انگاری و لحظه بعدش یادم افتاد باید بروم، تند تند چای دم کردم . کمی خانه را مرتب کردم ، پتو را رویت انداختم، یادم نیست اما انگار پیشانیت را هم بوسیدم و در را آرام بستم .. در بسته شد و انگار ترس بزرگ من هم برگشت . ترس از چی ؟ یک چیزی شبیه جدا شدن از گرمای مطلوب یک آغوش .. تمام شدن یک بوسه یا یک شام خوشمزه .. از دست دادن یک خاطره یا سفر کردن یک دوست .. تمام شدن آن لحظه ی ناب ... ترسناکترین ترس من برگشت؛ خاصیت روزهای آخر زمستان است لابد .. همین که حس می کنم دارم سپری می شوم . همین که انگار به آخر یک چیز نزدیک می شوم .

پس نوشت : همین! همین که دوباره برگشته ام به اینجا . کسی اگر باشد . کسی اگر هنوز باشد .

پس نوشت : آدم عکس خودم هستم همین آدم ترسیده ... بعلاوه ی این آهنگ : بشنوید


برچسب: آلبوم, اعترافات, موزیک, Olafur Arnalds, Alice Sara
©      گلاره چگینی  | 

می دانی ؟ سال های سختی را گذرانده ام ... همیشه به اواسط بهمن که می رسم یک لحظه یک دقیقه زمان می ایستد برگشت می خورم به همان سال ... به همان روز، یک لحظه سردم می شود. خیلی سردم می شود _ جایی می خواندم وقتی روح کسی اطرافمان باشد یک لحظه سردمان می شود یک لحظه حس می کنیم زمان ایستاده یک لحظه از خودمان دور می شویم و خودمان را از بیرون می بینیم چیزی نمی شنویم و فقط آدمهای بی صدایی را میبینیم که سردرگم اند _ روح نازک تو سالهای زیادی است همین حوالی است ... من می فهمم که دست هایش را گذاشته روی صورت من و می خواهد که گرم بمانم ... حس می کنم می خواهد دوباره گرم شود. جسمی اما نمانده، مورچه ها حفره های مغزت را پر کرده اند ... لبخند می زنی اما لب نداری ... دست های واقعیت دیگر واقعی نیستند و من فقط حس می کنم از جایی دور تر ... جایی خیلی دور تر من را نگاه می کنی .از چش م های مهربانت اما چیزی نمانده .. فقط نگاه می کنی و دیگر حرف نمی توانی بزنی ... توی خواب هایم حتی ... چون قرص می خورم .. قرص می خورم که صدایت را نشنوم ... که روح ت راحس نکنم ... که خوابت را نبینم ، که یادم نیاید خال پشت گردنت را که دست هایت را روی صورتم  ... من آدم بدی هستم که دارم فراموش می کنم .... من یک آدم زنده ی بد هستم که دارد فراموش می کند و هیچ نمی داند خودش دارد فراموش می شود ... 


برچسب: جزئیات
©      گلاره چگینی  | 

شب های کافه را دوست دارم .. سرمای کرخت زمستان به شیشه می چسبد ... شب جور عجیبی آرام است وقتی پشت شیشه می نشینی و رفت و آمد ماشین ها را نگاه می کنی و مثلن منتظری . مثلن قرار بوده بیایی دنبالم برویم مهمانی . من غر زده ام که بعد از یک روز پر کار فقط تو را می خواهم و خانه خودمان را و تو اصرار کرده ای که مهمانی حالم را خوب خواهد کرد ... زنگ زده ای که توی ترافیک مانده ای .. که لباس هایم را از خشکشویی گرفته ای که چرا هیچ وقت بهت بیاد نداده ام کرواتت را دو گره بزنی که نمی دانی گل مریم برای مهمانی بهتر است یا رز ... با دقت همه چیز را توضیح داده ای، غر زده ای که چرا تا این وقت شب کار می کنم، غر زده ای که که چرا مهمانی رفتن را دوست ندارم و من فقط برایت نوشیدنی دلخواهت را درست کرده ام و پشت شیشه منتظرم ... شب های کافه را دوست دارم ... این انتظار عجیب زمستانی را . 


برچسب: جزئیات
©      گلاره چگینی  | 

صورتک خوشحال من این روزها می خندد، جای صورتک غمگین من را گرفته ... یواش تر باید بگویم؛ که غم ها خوابند، که غم ها رفته اند آن لایه های پایین تر من ته نشین شده اند و جایشان را به رویاها داده اند... همین که تا دیروقت سرکار می مانم و با خودم فکر می کنم با حقوق این ماه فلان چیز را بلخره می گیرم، همین که برایت پیراهن می خرم می گذارم توی جعبه و منتظر می مانم تا ببینمت. برای گلدان های کوچکم اسم می گذارم و خوشحالم که گل داده اند ... همین که خیال می کنم زنگ می زنی و به بهانه ای چند روز بعد از تولدم را تبریک می گویی ... همین که یادم رفته چندم دی ماه است ینی خوبم ... ینی صورتک خوشحالم را زده ام و یادم نیست چندم دی ماه همیشه برایم بدترین روزها بوده ... 


برچسب: جزئیات
©      گلاره چگینی  | 

مچاله شدن همین شکلی است؟ قطعن باختن و بلند شدن از پشت میز همین حس را خواهد داشت ... همین که کسی بعد از مدت های طولانی در یک شب زمستان زیر پل سید خندان زل می زند به شما که دارید گریه می کنید یا دارید با چشم هایتان دنبال یک آدم آشنا می گردید که حداقل به شما ترحم بورزد، می گوید: خودت رانجات بده ، نمی گوید چطور، نمی گوید از چی؟... فقط می گوید خودت را نجات بده و می گوید دلبسته شما نیست و می رود ... یا می روید ... مچاله شدن اما همین است ... همین که سال های زیادی دستش را گرفته بودید و زیر گوشش خوانده بودید که نجاتش خواهید داد که وقت مچاله شدن کنارش خواهید ماند ... که ماندید و نجات پیدا کرد . که قوی شد .. دست هاش دوباره تاب به دوش کشیدن زندگیش را پیدا کرد و ... 

همین روزها که از کافه بیرون می زنم، کوله ام را روی دوشم می اندازم و جیب هایم هنوز برای دست هایم کوچک است، همین روزها که دارم سپری می شوم ... کسی یادش نمانده اما چند روز دیگر بیست و سه ساله خواهم شد ... 


©      گلاره چگینی  |