همیشه کسانی هستند که منتظر شنیدن جواب های تو هستند، منتظر عکس العمل های تو و برایشان هیچ چیز دیگری اهمیت ندارد، راستش را بخواهی حتی فکر می کنم منتظر جواب های تو نیستند و تنها به دنبال قانع شدن هستند .. زندگی م عجیب شده این روزها ... تابستان بدی را از سر می گذرانم، شاید هم بدترین تابستان زندگیم را و نگرانیم روز به روز بیشتر می شود. همین چند روز گذشته که کوله ی تازه ام را انداخته بودم روی دوشم و تا خود بهشت زهرا را توی مترو سرپا ایستاده بودم مدام به این فکر می کردم که چطور می شود به این زندگی برنگشت؟ به تمام مهلت هایی که از این و آن برای سرپا شدن گرفته ام فکر کردم، به این که چطور می شود آدم ها را قانع کرد. خوب می دانم مهلت گرفتن از زندگی برای بهتر شدن نهایت بدبختی است. شبیه کسی م که طلب کارهایش تنها یک هفته به او وقت داده اند تا تمام داراییش را بفروشد و طلبش را صاف کند .. آن بدبخت هم لیست دارایی هایش را نوشته و دیده که حتی با فروش تمام آن چیزها هم نمی تواند بدهی اش را صاف کند و حالا به این فکر می کند که چطور می شود فرار کرد؟ و فرار اولین چیزی است که به ذهنش می رسد اما به کجا؟ دقیق ترش را اگر بخواهی وضعم همین است. از تمام دِد لاین هایی که برای خودم تعیین کرده بودم روزهای زیادی گذشته.. از تمام فورس هایی که داشتم هیچ کدام را انجام نداده ام، ایدئولوژی هایم را دیگر قبول ندارم، خودم را دیگر نمی فهمم تنها چیزی که می دانم این است که دلتنگی جز جدا نشدنی این روزهاست، صبح که از خواب بیدار شدم دیدم قسمت زیادی از من هنوز خواب است. ذهنم هنوز خواب است، تنم هنوز در رویاها دست و پا می زند .. یک جایی از این زندگی کوتاه هست که خسته تر از همیشه ای، بیماری ت دوباره اود می کند . تمام تنت را فرا می گیرد و تنها چیزی که برایت مانده ملال است .. ملال یک زندگی کوتاه اما پراصطکاک .. ملال یک رویای دست نیافتنی .. ملال یک کلمه ی حبس شده در گلو .. ملال یک معجزه که بتواند نجاتت دهد حتی . 

پس نوشت:

اما من و تو
دور از هم می پوسیم
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن بی تو در این لحظه پر دلهره است
دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست. حمید مصدق


برچسب: اعترافات
©      گلاره چگینی  | 

شاید هم برای یک عکاس سخت ترین قسمت ماجرا آن جایی باشد که بخواهد عکس هایش را مرتب کند، فایل های قدیمی را زیر و رو کند و ببیند هرجایی که دستش رسیده عکسی گذاشته، ببیند هنوز ردی از کسی هست، ببیند هرجایی که او لبخندی زده دستش ناخود آگاه به دوربین رفته و لحظه ای را ثبت کرده و بعد ها در خاطرش هزار هزار داستان ساخته از آن. سخت ترین قسمت همین است همین که رد آدم های رفته را در پستوهای یک دستگاه بی جان ببیند و بفهمد که عکس ها هم بو دارند، نفس می کشند هنوز، لبخند می زنند هنوز، آدم های عکس ها هنوز لب هایشان پی گفتن حرفی می جنبد، حرفی که نمی شود فهمید، نمی شود به آن دل بست، حرفی اما هست، حرفی که مربوط به لحظه ی بعد است و حیف، حیف که لحظه ی بعد ..

پس نوشت: عنوان از جناب سعدی است.

پس نوشت: شاید هم باید نوشت، چرا رفتی چرا من بی قرارم


برچسب: اعترافات
©      گلاره چگینی  | 

اصلن همین است، همین که سیلویا پلات اینقدر ساده نوشته است. که: "شاید وقتی خود را درمی‌یابیم که مشتاق، همه‌چیز را می‌خواهیم، به خاطر این است که همان‌وقت، به شکل ترسناکی، می‌توانیم دیگر هیچ‌چیزی نخواهیم." برای آدمی که همه راه را با پای پیاده رفته و تنها داراییش یک کوله پشتی است از داشته ها و نداشته هایش؛ از صفر شروع کردن دیگر معنایی ندارد، چون همه چیز همان لحظه است همان تصمیم. آن وقت ها که داشتم کار قبلی و زندگی قبلی را ترک می کردم و امیدوار بودم به کار جدید و زندگی نو زیاد به این چیزها فکر نمی کردم، خیالم این بود که یک مدت هم اینطور می گذرد و بعد اگر خسته شدم .. دوباره از صفر شروع می کنم و می روم به دنبال تمام آن خواسته ها، دست می کنم توی جیبم پول های ته جیبم را می شمارم یک تاکسی می گیرم به مقصد جدیدم و می روم و تمام .. اما حالا می بینم که اینطور نیست. آن آدمِ با پای پیاده ی با یک کوله پشتی از خاطره ها و اتفاق ها و چند تا خرت و پرت؛ دیگر تمام شده. حالا ریشه کرده ام در این روزها. جای آن کوله پشتی یک آپارتمان با تمام وسایل، یک زندگی با تمام جزئیات یک آینده ی نا معلوم با تمام کمی ها و کاستی هایش دارم و خودم را به این باور رسانده ام که زندگی همین است. به این باور که باید در این روزها نشست و شاید فقط منتظر ماند . می دانی؟ وقتی رو به روی تو نشسته بودم و  فکر می کردم به این که این همه خاطره و این همه وسیله را توی کدام سوراخ قایم کنم تا باور تو خراب نشود که من همان آدمم با تمام آن خواسته ها با تمام آن خطر کردن ها. عجیب تر این است که همیشه دلت می خواسته یک جا ساکن شوی، ریشه کنی، کلید ها را توی قفل بچرخانی و درهای بسته را باز کنی، روی پیغامگیر اسمت را بگذاری کنار اسم یک نفر دیگر، نگران گوشت های توی فریزر باشی، بروی خرید و به فکر شام و ناهار فردا باشی، اما درست وقتی کسی این ها را به تو تعارف می کند . می ترسی . دلت می خواهد دست کنی توی جیبت، پول ها را بشماری و یک تاکسی بگیری به اولین مقصد ناشناخته بروی و دیگر چیزی نخواهی .. اما باید توان از نو شروع کردن را داشت، باید قوت این را داشت که ناشناس تر از همیشه و تنها تر از همیشه بود . داشتم فکر می کردم اگر چیزهایی که نمی دانی را اینجا بنویسم شاید باور تو عوض شود. اما این منم که همیشه از باور آدم ها ترسیده ام، این منم که وقتی سوار تاکسی می شوم تا به خانه برگردم فکر می کنم اگر یک شب دیگر به آن خانه برنگردم، اگر همان موقع گوشیم را از پنجره ماشین بیرون بیندازم، اگر و اگر بروم جای دیگری و طور دیگری باشم چه می شود ؟ این منم .

پس نوشت: بشنوید


برچسب: آلبوم, موزیک, اعترافات
©      گلاره چگینی  | 

ساده ترش می شود این که حس می کنم یک سیاه چاله ی عمیقم، انگاری وقتی ستاره ها قادر به ادامه ی زندگی نباشند گرما و نورشان را به خودشان جذب می کنند و انرژی و جرم و جاذبه شان آنقدری زیاد می شود که می شوند نقطه های بی بازگشت آسمان، نور به آن ها وارد می شود اما نمی تواند بگذرد و چیزی که نور نتواند از آن بگریزد هیچ چیز دیگری هم نمیتواند. فشرده شده ام، در خودم حبس شده ام، آدم ها را، اتفاق ها را و دردها را با سرعت باور نکردنی ئی به خودم جذب می کنم، و در خودم حل شان می کنم. داشتم فکر می کردم چه بلایی سر همه آن چیزهایی می آید که در آن حفره های سیاه محو می شوند، لابد سیاه چاله ها انباشته از لاشه ی چیزهای مرده اند، دل آدم می گیرد وقتی می فهمد قبرستانی از چیزهای قدیمی است، چیزهایی که می توانستند نشانه ای از حیات باشند حالا تبدیل شده اند به خاطره، شاید هم آنجا همه چیز متلاشی می شود و سیاه چاله ها فقط یک فضای تهی هستند، تهی از عشق، امید، آرزو و حتی گرمای تابستانی که آرام می گذرد ... می خواهم بگویم اول ش فکر می کنی همه چیز به راحتی تمام می شود، آدم ها را، آرزوها را و چیزهای خوب زندگی ت را از دست می دهی و بعد روزها می گذرند و گرد فراموشی پستی ها و بلندی ها را می گیرند و چیزهای دیگری جایشان را پر می کند، این را لا به لای حرف های دیگران که می خواهند کمک کنند زیاد می شنوی؛ اما نه. یک روز می بینی آن چیزهایی که از دست داده ای فقط در تو مرده اند، لاشه شان اما هست، سایه شان اما هست، حتی اگر دیگران نبینند، حتی اگر کسی نتواند بفهمد . حتی اگر ...

پس نوشت: مثل پنجره ای که تنهاییم را
به سمت فصل های نا تمام خواهد برد..

پس نوشت: عنوان، محمدعلی بهمنی .

پس نوشت: بشنوید و رستگار شوید.


برچسب: آلبوم, موزیک, اعترافات
©      گلاره چگینی  |