Gray's Anatomy یک قسمتی داشت که یک بیمار سرطانی که امیدی به زنده ماندنش نبود تصمیم گرفت با مرگ فیزیکی زندگیش را تمام کند تا منتظر مرگ نماند، یکی از دکتر ها در آن لحظه ای که داشتند برای بار آخر راه هایی غیر از مرگ را برایش توضیح می دادند؛ از او پرسید اگر فردا یا چند دقیقه بعد از مرگت درمان قطعی سرطان پیدا شد و معلوم شد که می توانستی به زندگیت ادامه دهی آن وقت فکر نمی کنی این تصمیم اشتباه خواهد بود؟ .. فکر نمی کنی این قمار است و ارزش ریسک کردن دارد؟ زن که صورتش حس خاصی نداشت گفت : شاید، برای فهمیدن بعضی چیزها و حس ها فقط باید بمیری تا بفهمی و این اتفاق وقتی می افته که مرگ دیگه ترسناک نیست و فقط امیدواری آدم رو می ترسونه چون حقیقت نداره، حتی اگه فردا علاجی برای سرطان پیدا بشه، برای من خیلی دیره که تازه بخوام امیدوار باشم، ممکنه حس بهتری بهم بده ولی باعث میشه که احساس تنهایی کنم، من نمی خوام تنها بمیرم. من از این که بمیرم نمی ترسم . چرا شما ها اینقدر ازش می ترسین؟
حس من هم همین است، از امیدوار نبودن نمی ترسم و حس خاصی ندارم، برای یک سری چیزها وقتی دیر می شود، دیگر حتی امیدواری بی معنی می شود. دیگر حتی جرات امیدوار بودن هم نیست .

پس نوشت: عنوان عکس را گذاشته ام، انتظار


برچسب: اعترافات, آلبوم, فیلم, Gray, s Anatomy
©      گلاره چگینی  | 


اینجا دو یا سه ساله ام، آن دست نصفه نیمه ی توی کادر هم به گمانم دست باباست، داشتم فکر می کردم آدم این کادر هم منم؟ یک شانه ی سر توی دستم گرفته ام، لباس سرهمی مخملی و قیافه ی آفتاب خورده ام که زیاد راضی به نظر نمی رسد، هیچ نمی دانم کدام مسیر را داریم پیاده می رویم، هیچ نمی دانم آدم پشت دوربین که فقط چند قدم با من فاصله دارد کیست، حتی نمی دانم داریم کجا می رویم، لحظه ی بعد از این عکس حتی برایم اهمیتی ندارد، تنها آن شانه ی کوچک توی دست هایم، آن مشت های سه ساله ام آن دست کشیده شده ام که انگار دارد تقلا می کند برایم مهم است، آن کودکی که بوده ام و همان خاطره ای که حتی یادم نمی آید . آن لحظه از زمان که دستم توی دست کسی است . که دارم دوربین را نگاه می کنم . آن دخترک خشک شده جلوی دوربین که نمی داند باید چکار کند . بخندد، گریه کند، بدود، بایستد، آن دخترکی که بوده ام برایم مهم است .

پس نوشت: عنوان، شمس لنگرودی
پس نوشت : بشنوید

برچسب: شمس لنگرودی, جزئیات, آلبوم, موزیک
©      گلاره چگینی  | 

روزهاست که این اطراف ندارمت . به خودم اجازه داده ام زندگی بدون دیگران را تجربه کنم . مدام با خودم فکر می کنم من منهای این نوشتن و این عکاسی کردن و این وبلاگ و کاری که این روزها ندارمش و چند تا علاقه ی نصفه و نیمه ی دیگر چی هستم ؟ یادم افتاد دو تار موی سفید توی بُرِس پیدا کردم همین امروز صبح؛ بعد نشستم رو به روی آینه و چند دقیقه ای زل زدم به خودم؛ از آن دخترک سال های دور چیزی نمانده بود، این روزها از خودم دور شده ام، آنقدری که دیگر یادم نمی آید خودم را. تصور کن آنقدر پیر شده باشی که مجبور شوی خودت را برداری ببری خانه ی سالمندان، اتاق بگیری، قرص هایت را تحویل پرستارها بدهی، ساعتشان را بنویسی، خلقیات و اتفاق های کوچکت را برایشان توضیح دهی و فقط بخواهی که کسی مراقبت باشد. فقط بخواهی کسی به جایت تصمیم بگیرد، خودت را فراموش کنی. دو تار موی سفید، شبیه این می ماند که افتاده باشی در سرازیری، بی این که بخواهی تند تند قدم بر می داری، پاهایت توان دیگر توقف کردن ندارند. دو تار موی سفید شبیه این می ماند که ...

پس نوشت : مثلِ گنجشکِ کوچکی هستم
خستهِ از حوض‌هایِ نقاشی
می‌شود،
آسمان من باشی؟ ... 
نیلوفر جهانگیر

پس نوشت: بشنوید : )


برچسب: آلبوم, موزیک, اعترافات, نیلوفر جهانگیر, کافه مارکوف
©      گلاره چگینی  | 

فکر می کنم به این که اگر یک تصویر اگر فقط یک تصویر در این دنیا قرار بود بر جای بگذاریم، باید تصویر آن لحظه ای می بود که در آن خانه ی ته خیابان، پشت آن پنجره ی آفتابگیر نشسته بودیم و سرت را گذاشته بودی روی شانه ی من و هیچ نمی گفتی، بعد ها اما برایم نوشتی دنیا در آن لحظه آرامترین بوده، آن لحظه را کاش می شد متوقف کرد، کاش می شد برایش ترانه ای نوشت، یا جایی برای همیشه ثبتش کرد، یا می شد دوباره برگشت به آن خانه به آن آفتاب دلچسب به آن دو لیوان چای، به آن سیگار نیم سوخته به آن نفس های آرام ..

 

 


برچسب: جزئیات
©      گلاره چگینی  | 

یکبار هم برایت نامه نوشته بودم که : "خبر خاصی نیست، عادت کرده ام همان ساعت های پایانی شب؛ روزهایم را در دفترچه ی جلد چرمی سیاه رنگی بنویسم که خط های نزدیک به همی دارد. عادت دارم با خودکار مشکی بنویسم، از چیزهای عادی که اتفاق می افتد." آدم خودش را غرق کارهای معمولیش می کند؛ تا جایی که می تواند پیش می رود، نهایتی برایش وجود ندارد. خواستم بگویم دفترچه ی جلد چرمی سیاهم را سوزاندم، همین اوایل پاییز سوزاندمش از فکر این که روزهای غم انگیز پاییز را نمی توانم بنویسم . از فکر این که برای نوشتن از خیلی چیزها و بازگو کردنشان روحم هنوز کوچک است.

+ وَ هُوَ الّذي يَتوَفاکُم بِاللَّيلِ وَ يَعلمُ ما جرَحتُمْ بالنهارِ

و اوست خدایی که چون شب (به خواب می روید) جان شما را برمی گیرد (و نزد خود می برد) و کردار شما را در روز می داند .. انعام

+ عنوان از ابونواس اهوازی


برچسب: جزئیات, سوره انعام, ابونواس اهوازی
©      گلاره چگینی  |